اعتراف می کنم که مثل ترک روی یک دیوار شروع شد، آرام و سطحی.
نگاهم را که سر کلاس برگرداندم دیدم جوانی است مودب و پر شور. داشت از فعالیتش در عرصه مطبوعات می گفت: من در هر روزنامه ای که تا بحال کار کرده ام، آن را بسته اند! نفهمیدم این جمله را با چه منظوری گفت ولی هر کاری کردم نتوانستم خودم را با اندک بلوای ایجاد شده در کلاس که فکر می کردند این یک حرف سیاسی است همراه کنم. قلبم این را گواهی نمی داد. چند نفر جملاتی در حمایتش گفتند و یکی، دو نفر هم در رد مطالبش. اما دیوار ترک خورد!
حال من مانده بودم و بعد سومی که داشت قدرتش را به رخ ام م
ی
کشید. این توضیح را بدهم که برای هر یک از ما این ایام سه بعد دارد:
زندگی، کار و تحصیل. و او که به قول خودش از وسط جاده های شمال پایش به این
کویر کشیده شده بود، نسیمی شد که هرازگاهی با برگشتن به عقب و دیدنش احساس
بیشتری را در من جاری می کرد.
احسان! بارانی که به آرامی بارید و آهسته آهسته در ترک دیوار دلمان فرو رفت. اولش فکر کردم من فقط این احساس را دارم اما متوجه شدم از جنسی است که همه برایش احترام قائل اند و دوست داشتنی است.
او هم مثل من و تو عصبانی می شود، جا می خورد، می خندد، حرص می خورد و ... ولی زیر همه این رفتارها حس بزرگ با هم بودن را آنچنان سریع منتشر ساخت که به زودی همگان باور کردیم او بخش مهمی از تقدیر گرایی ما بوده است.
فارغ التحصیل محیط زیست، بزرگ شده شهری در استان زجر کشیده ایلام، ساکن کرج و با دلی که به سی و سه پل گره خورده است. اما خودش را خبرنگار ورزشی می داند.
وقتی با نام خیلی دور، خیلی نزدیک خودش را معرفی کرد، تازه فهمیدم می خواهد معنی آیینه شدن را تمرین کند. یعنی یک دل پاک، بی آلایش، با محبت و ... . و من خیلی زود خودم را در او دیدم!!
راستی معنی شما از خیلی دور، خیلی نزدیک چیست؟
این حرفها بماند برای فرصتی دیگر. اما رازی بین من و او دست بردار نبود که برایتان می نویسم.
پنجشنبه شب دوازدهم اسفندماه سال 1390 به دلیل برگزاری انتخابات مجلس دانشگاه تعطیل بود و چون در این روز تولد من ثبت شده است، بچه ها با شعور و شوقی که نمیدانم چه جوری از پس آن برخواهم آمد در تهران برایم تولد گرفتند. راستش من چندان تمایلی ندارم از تولد خودم چیزی بنویسم ولی داستان فرو ریختن دیوار این حرفها سرش نمی شود!!
شب قشنگی بود، شعر خواندیم و شعر خواندیم و شعر. یکی از دوستانم هم سه تار می زد. بچه ها چیزی کم نگذاشتند و انقدر شادی به جانم ریختند که اصلا دوست نداشتم آن شب تمام شود.
لابلای حرفها، احسان چند باری بهم گفت: تو جای برادر من هستی! البته این را قبلا هم گفته بود ولی من از کنارش رد شده بودم. نمی گویم برادری او برایم افتخار نیست، ولی او برادری داشت که غیرتش، شجاعتش و احساس بیکرانش همیشه مورد غبطه من بود.
ابوذر را می گویم.

ما همیشه به ابوذرها غبطه خورده ایم. و به مقام ومنزلت ابوذرها، خانواده هایشان و برادری که حالا در ذره ذره وجودم نفوذ کرده است. احسان که حالا به یاد ابوذر ربذه بی جان دلم را اب داده است. و یاد و شوری وصف ناپذیر در دلم کاشته است. هر چند در مسیر قطار صورتش را بارها پنهان کرده ولی بدجوری وسط این دشت گریه هایش آدم را هوایی می کنه. عجب دلی دارد، این برادر.
تصویر بالا را که دیدم، دیگر چیزی از دیوار دلم برایم باقی نمانده بود. خیلی گریه کردم. اعتراف می کنم هنوز هم نفهمیده ام! تازه دانستم همه قصه این یزد در این بوده است که رشحه ای از عظمت ابوذر به ربذه دل بی جان من بوزد.
و حالا احسان همان ابوذر است و ابوذر هر روز از چهره احسان با من حرف می زند!! و این راز را با خودم مرور می کنم که باور همه این دوست داشتنیها برای این بوده است که نیمه دیگر ابوذر همراه ما شود. نه نمی گویم: همراه! می گویم: در راه!!
امروز دهم اردیبهشت ماه روزی است که برادر عزیزمان احسان و خانواده او فرزندی را از دست داده اند که تاریخ پر خواهد بود از داستانهای رشادت و سرافرازی آنها. چیزی که قلم و زبان من از واگویه آن قاصر است.
بیدار شد از خواب، دید اردیبهشت است
آب و هوا سرشار از عطر فرشتهستعشق تو توفان بود و زد بر هرچه کشت است…
منبع : وبلاگ کارشناس ارشد ارتباطات یزد

شهید سید صاحب سعدی (سمت چپ)به همراه یکی از مربیان آموزشی در دوره پاکسازی و تخریب
عکس از آلبوم شخصی مدیر وبلاگ
محل شهادت چذابه - خوزستان
فرستده عکس : خانواده شهید

شهیدان بهروز غلامی ( سمت راست ) و شهید همتی دقایقی قبل از شهادت
تاریخ شهادت 13 آبان 91 مریوان
عکس از آرشیو شخصی مدیر وبلاگ
