یاد و خاطره شهدای پاکسازی میادین مین در خرداد ماه گرامی باد...شهیدبهزاد پرنوتین(تاریخ شهادت21 خرداد 85)،شهیدان مهدی بیات،علی کیانی (تاریخ شهادت26خرداد 88) شهیدناصر حمیری (تاریخ شهادت30خرداد88)شهیدان حجت اله جوانمرد و احمدکریم نیا (تاریخ شهادت5خرداد90)شهیدان سید حمید پورمند و غلامحسین تنگستانی(تاریخ شهادت9 خرداد90)شهیدفریدون خانی (تاریخ شهادت18 خرداد90)شهید انشاالله دارابی(تاریخ شهادت31 خرداد91).......یادشان گرامی و روحشان شاد شهدای پاکسازی میادین مین ایران
شهید آرام پیروزی

از مین روبهای کورد که در جریان پاکسازی میادین مین مریوان در تاریخ 13/8/91 به شهادت رسید.


برچسب‌ها: شهدای پاکسازی میادین مین ایران, شهید آرام پیروزی
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:21 توسط بهنام صادقی |

شهید مسعود فرضیایی،شهید کارگر،جانباز مریوند،جانباز انسانی،نقیب زاده

 


برچسب‌ها: شهید مسعود فرضیایی, شهید کارگر, جانباز مریوند, جانباز انسانی, نقیب زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:14 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید جعفر نامبردار، جوان 23 ساله‌ای که در میدان‌های مین مریوان و در روز عید غدیر خلعت شهادت پوشید؛ جوان رعنایی بود که به شهادت مادر داغدارش حتی لحظه‌ای دست از انجام واجباتش نکشید. در خردسالی پا به پای پدر در مراسمات و فعالیت‌های مذهبی شرکت کرد و در این راه استوار ماند؛ اما پدر و مادر او، در آستانه میوه دادن درختی که جوانی‌شان را بپایش ریخته بودند؛ شاهد بودند که چگونه فرزند برومندشان از میدان‌های مین پر کشید.

متن زیر حاصل گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با مادر شهید جعفر نامبردار است هر چند که در خلال این گفت‌وگو خاطره‌ آن ایام باعث سکوت‌های بی‌شمار و تألم خاطر این مادر داغدیده شد:

ساکن کرمانشاه در تاریخ 13 فروردین 68 به دنیا آمد. در تاریخ 13 هشت 91 روز عید غدیر که در روز شنبه بود که به همراه 5 نفر دیگر در مریوان به شهادت رسید. از همان بچگی اهل نماز و روزه بود. در حالی که بچه‌های هم سن و سال او در کوچه‌ها بازی می‌کردند اما جعفر به همراه پدرش به مسجد می‌رفت. با همه‌ی بچه‌ها فرق داشت. از 8 یا 9 سالگی روزه‌هایش را شروع کرده بود. روزه یا نماز قضا نداشت. صبح‌ها بعد از نماز دعای عهد می‌خواند. نماز شبش همیشه برقرار بود. گاهی اوقات که دیروقت به خانه می‌رسیدیم با آنکه بسیار خسته بود نماز شبش ترک نمی‌شد. می‌گفتم که الان خسته‌ای بخواب. می‌گفت مادر مگر می‌شود که نماز شب نخواند و خوابید؟


برچسب‌ها: شهدای پاکسازی میادین مین ایران, شهید جعفر نامبردار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:37 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید ریاض نصرالهی پدر تنها دختری که هنوز بی‌قرار لحظه‌های نبودن بابایش است، از همان راست‌قامتانی است که پاکسازی میدان‌های آلوده به مین در مناطق مرزی را پیشه خود ساخت و علی‌رغم امکان داشتن کسب و کار دیگری وارد این میدان‌ها شد و عاقبت در 26 مهرماه 1390 از منطقه مرزی چیلات دهلران پر کشید و آسمانی شد.

همسر این شهید والامقام در گفت‌وگو با خبرگزاری دفاع مقدس، بخش‌هایی از زندگی این همسر فداکار را با بیانی شیوا مرور کرد:

ریاض متولد 10 خرداد 1351 و اصالتا اهل دهلران بود. با همه سختی‌هایی که در زمان جنگ به خاطر وجود حملات دشمن وجود داشت؛ زندگی به آرامی جریان داشت. خود ریاض بچه‌ کاری و پرتلاشی بود. چند مدت در همان شهرستان دهلران در اداره مخابرات کار کرد اما دید که این کارها با روحیه او سازگاری ندارد. دلش جای دیگری گیر بود. به ناچار به تهران آمد و به شغل آزاد پرداخت. اما باز هم نتوانست دوام بیاورد و عاقبت به شهر خودمان، دهلران نقل مکان کرد. این دوران مصادف با زمانی که من یک دوره هنری را در یکی از مراکز ارشاد در دهلران شروع کرده بودم و اصلا در حال و هوای خودم بود. رفت‌وآمدهای من روال منظم خودش را طی می‌کرد و من سرم به کار خودم گرم بود؛ اما گویا شهید ریاض در هر باری که من از کوچه آنها رد می‌شدم مرا زیر نظر می‌گرفت.


برچسب‌ها: مصاحبه با خانواده شهید ریاض نصرالهی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 20:27 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید کاظم ملکی یکی از رهروان همان قافله پر رمز و راز شهیدانی است که کار در میدان‌های مین را منبع کسب رزق حلال برای خانواده خویش کرده بود. مرد سخت‌کوش و جهادگری که با وجود داشتن زن و فرزند، کمر به خنثی‌سازی مین‌هایی بسته بود که یادگار روزهای خونین دفاع مقدس و دشمنان بعثی است.

لایق شهادت بود و عاشق این راه/ روز آخر همه چیز را جا گذاشت

شهید کاظم ملکی با همه علاقه‌ای که به زندگی و خانواده‌اش داشت عاقبت در صبح روز 27 تیرماه 1390 از منطقه مرزی آبزیادی در مهران، بال در بال ملائک گشود و آسمانی شد. متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگو خبرگزاری دفاع مقدس با همسر این شهید والامقام است:

تولد مرد میدان‌های مین

در اول مهر 1354 در مهران به دنیا آمد و اصالتا هم اهل مهران بود. با همه مشکلاتی که جنگ و دوران دفاع مقدس برای اهالی این مناطق مرزی درست کرده بود؛ خانواده‌اش در همینجا ماندند. از همان دوران کودکی بسیار انسان سخت‌کوش و پرتلاشی بود و در هر کاری که می‌خواست انجام دهد رضای خداوند را مدنظر قرار می‌داد. با اینکه در خانواده پرجمعیتی بود اما تمامی بچه‌ها یاد گرفته ‌بودند که روی پای خودشان بایستند و کاظم از این بابت روحیه بالا و مقاومی داشت. در خانواده‌ای که اکثریت آنها افراد بسیار سخت‌کوش و جهادگری هستند.

نزدیک دوسال بود که با هم ازدواج کرده بودیم و عقدمان در سال 87 با هم بسته شد. از همان اول هم دوست‌ داشت که در خدمت نظام و انقلاب باشد. همیشه می‌گفت که می‌خواهم در این مسیر شهید بشوم و این که برای این انقلاب کاری کرده باشم؛ اعتقاد داشت چون در زمان جنگ آنچنان که باید مانند باقی شهدا در این مسیر قدم برنداشته است و فرصت خدمت‌رسانی نداشته است باید بیشتر در خدمت مردم این مناطق باشد.

جهادگر عرصه‌های خطر

مدت تقریبا زیادی را در سپاه به صورت قراردادی کار کرد و به عنوان راننده به کار گرفته شد اما علاقه‌ بیشترش به میدان‌های مین او را به این وادی کشاند.از همان موقع هم تصمیمش را گرفت. با آموزش‌هایی که از قبل دیده بود وارد این عرصه شد و در همین راه نیز ماند. از سپاه استعفا داد و وارد میدان‌های مین شد. این آغاز روزهایی بود که عاقبت در 27 تیرماه 90 به شهادت رسید.

ابتدای وارد شدنش به این کار بسیار سخت بود برایم که با این موضوع کنار بیایم و بعدها که علاقه‌اش را دیدم خودم هم رضایت دادم. از آنجایی که با اشتیاق وارد این میدان شده بود و در این کار قرار داشت من هم عاقبت دل به رضایت او دادم و در کنارش ماندم. همیشه می‌گفتم با بچه‌ای که داریم بسیار سخت است که بتوان تحمل کرد اما این شور و اشتیاق را که می‌دیدم نارضایتی را کنار می‌گذاشتم.

نزدیک 5 سال در شرکت‌های مختلف مین‌زدایی کار کرد و در تمام این مدت آنچه را که می‌توانست انجام داد. سه سال قبل از زندگی‌ مشترکمان را در این شرکت‌ها سر کرده بود و از آنجایی که به شغل ثابتش تبدیل شده بود؛ در دوسال آخر زندگی‌مان نیز همان کار را دنبال کرد.

بسیار مرد مهربانى بود و زندگی را بسیار دوست داشت. محبتش به من و فرزندم در بهترین سطح بود. در راه آسایش ما از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد و هیچ‌گاه نشد که از او دلگیر شوم و یا در زندگی مشترکمان روی همدیگر بایستیم. خدا را شاکرم به آن چیزی که می‌خواست رسید و شهادت نصیبش شد و به لقا معبود پیوست. همیشه از خدا می‌خواست که ادامه دهنده راه شهدا باشد.

راهی که باید رفت

همان شب قبل از شهادتش یک قطعه عکسی را به منزل آورد و در حالی که آن را به من نشان می‌داد گفت که می‌خواهم این عکس را برای اعلامیه چاپ کنید. با ناراحتی زیاد گفتم که این حرف را نزن. خدا نکند که اتفاقی برای تو بیافتد. گفت که من آگاه شده‌ام و به من الهام شده است که این راه برگشتی ندارد و می‌دانم که همین امروز فردا اتفاقی برای من می‌افتد.

عکس را از دستش گرفتم و در ویترین خانه قرار دادم. وسایل شخصی‌اش مانند حلقه ازدواج و یا ساعتش را که همیشه با خودش می‌برد؛ در منزل جا گذاشت. طوری که انگار خودش می‌دانست اتفاقی که برای او خواهد افتاد یقینی و صددرصد است.

فردا صبح خبر دادند که مجروح شده است و متاسفانه حال وخیمی دارد. آماده‌ شدیم تا به بیمارستان مهران برویم. با صحبت‌هایی که دیشب با من کرده بود و عکسی را که به من داده بود؛ در طی راه به درستی فهمیده بودم که دیگر امیدی با بازگشتش نیست.

به بیمارستان که رسیدیم دیدیم که تمام دوستان و رفقایش جمع بودند. هنوز صبح زود بود و دوستانش در منطقه مشغول به کار نشده بودند. کاظم گفته بود که تا بساط صبحانه را پهن کنند من نگاهی به منطقه می‌اندازم و میآیم. همینکه وارد منطقه شده بود با اینکه تجربه بسیار بالایی در ورود به میدان‌های مین داشت، پایش به روی یک مین ضدنفر رفته و این حادثه افتاده بود.

شدت انفجار به حدی بود که کاظم در دم به شهادت رسیده بود. این حادثه باعث شد که کاظم به همه آن آرزویی که همان قرار گرفتن در مسیر شهادت بود برسد و خدا را شاکریم که در این راه ثابت‌قدم ماند و به خواسته‌اش رسید؛ هرچند که با رفتن کاظم غم غریبی هنوز بر دلهایمان سنگینی می‌کند.


برچسب‌ها: مصاحبه با خانواده شهید کاظم ملکی, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:9 توسط بهنام صادقی |

جانباز میادین مین : بیژن بیارس

عکس :پایگاه خبری سیاهکل

 

بیژن بیارس


برچسب‌ها: بیژن بیارس, شهدا و ایثارگران پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 7:50 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید احمد سالاری از دلاورمردان پاکسازی میدان‌های آلوده به مین بود که در 19 اسفند 1388 با انفجار مین ضد نفر در دهلران به عهدی که با خودش بسته بود وفا کرد و بال در بال ملائک گشود. کسی که عاشق و شیفته میدان‌های مین بود و تا زمانی که در قامت یک استاد پاکسازی میدان‌های مین فعالیت می‌کرد؛ لحظه‌ای در مسیرش درنگ نکرد و پایدار ماند. متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگوی دفاع پرس با همسر و همراه همیشگیشهید احمد سالاری است:

تولد یک دلاور

احمد در اول مهر 1353 در شهرک عدالت دزفول به دنیا آمد. پسر دایی‌ام بود. خودش علاقه داشت که در این مسیر باشد. علی‌رغم آنکه می‌توانست دنبال شغل دیگری برود ولی این نحوه کار کردن را می‌پسندید.

یکی از دایی‌های احمد مدت بسیاری را در این کار تجربه کرده بود. زمانی که در رابطه با جنگ و مسایلی از این دست با او صحبت می‌کرد ابراز علاقه می‌کرد که وارد میدان مین شود. بنا به توصیه دایی‌اش که سال‌ها در میدان مین کارآزموده و خبره شده بود دوره محدودی را دید و در مهران مشغول به کار شد. دوره آموزشی خودش را در مهران شروع کرد. این زمان چهار سال قبل از شهادت احمد بود و در سال 84 برای خنثی‌سازی مین اعزام شد. علاقه‌ی عجیبی داشت که به میدان مین برود.

انگار گمشده‌اش همانجا بود. هر چقدر هم که اصرار می‌کردیم و دلمان برایش می‌سوخت فایده‌ای نداشت. اوایل هم که به سبب خطرناک بودن کار مین‌زدایی می‌گفتیم این کار را ترک کند؛ می‌گفت ببینم که کار چگونه پیش‌ می‌رود. ولی وقتی رفت گفت که اینجا رو دوست دارم و به نحوی  گمشده‌ام را همانجا پیدا کرده‌ام.

دایی‌اش در این کار کاملا خبره بود و استاد. هر وقت که نگران حال احمد می‌شدم به او سفارش می‌کردم که مراقبش باشد. احمد را اول به خدا و بعد به دایی‌اش سپرده بودم. او هم مرا دلداری می‌داد که زیاد نگران نباش. اینجا همه چی رو به راه است و آرام. لباس ضد مین داریم و وسایل امنیتی. از خودمان هم مراقبت می‌کنیم. اما حتی خود دایی‌اش نمی‌دانست که روزی احمد مانند ده‌ها نفر دیگر که در این میدان‌ها سر به خاک گذاشتند و به شهادت رسیدند؛ شهید می‌شود.

دخترم در زمان شهادتش دو سال و چهار ماهه بود. خیلی علاقه و محبتش به بچه‌ها زیاد بود و همین‌طور بچه‌ها به پدرشان بسیار وابسته بودند.

جز من کسی نیست

اصرار ما تا زمانی که فایده داشت و فکر می‌کردیم موثر باشد؛ ادامه داشت. وقتی اصرار به نرفتنش می‌کردم می‌گفت: «اگر من اقدام نکنم و یا دیگری همتی نداشته باشد که در این راه بگذارد پس چه کسی باید مین‌ها را خنثی کند. می‌گفت باید رفت و دید که چه خبری است در میدان‌های مین و باید دید که سالیانه‌ چه تعداد کشته و زخمی می‌دهد.»

بعد از آنکه قلب مناطق آلوده به مین در مناطق مهران تمام شد قصد کرده بود که 1 ماه به کوشک اهواز برود. در پایان یک ماه ماموریتی که در آنجا هم با مین‌های ضد نفر و ضدتانک دست و پنجه نرم کرده بود و وقتی که قرار بود به خانه برگردد، شهید شد.

مهران نقطه عروج‌

 مهران، دهلران و کوشک اهواز جاهایی بود که احمد به ماموریت می‌رفت. همان مواقع هم مسئول پروژه می‌گفت که احمد خیلی در کارش منظم و مرتب است. از ساعت پنج صبح احمد جلوتر از همه آماده می‌شد و خودش را به میدان مین می‌رساند.خیلی شوخ طب بود و آن طور که می‌گفتند از خوابگاه تا میدان مین سر به سر بچه‌ها می‌گذاشت. همان روز شهادتش احمد یک کلمه هم حرف نزد. دوستانش می‌گفتند که بچه‌ها مراقب بودند یک وقت اتفاقی برایش نیافتد. ناگهان صدای انفجاری که به هوا برخاست همه را متوجه خودش گرفت. احمد به شهادت رسیده بود.

یک چیز عجیب بود این بود که حدود یک ماه قبل از شهادت احمد حتی راه رفتنش هم عوض شده بود. با خودم می گفتم چرا قدم‌هایش را اینطور بر می‌دارد از در حیاط تا سرکوچه فقط به قدم بر داشتنش نگاه می‌کردم.از همان رفتار و سلوکش می‌شد فهمید که احمد از این دنیا بریده است و اصلا  دل کنده بود از این دنیا. داخل ماه رمضان در فصل تابستان و گرمای اهواز احمد روزه‌اش را می‌گرفت و من تشنگی احمد را از پشت تلفن احساس می‌کردم.

شیفته رهبری

علاقه خاصی به مقام معظم رهبری داشت و واقعا ایشان را دوست داشت. تحمل دیدن اهانت به حضرت آقا را نداشت و اگر کسی چیزی می‌گفت خیلی به او بر می‌خورد و اذیت می‌شد و نمی‌توانست تحمل کند. در اتفاقات سال88 خیلی اذیت شد و می‌گفت من ساکت نمی‌مانم که این بی‌ادبی‌ها اتفاق بیافتد.

از اهواز با من تماس گرفتند. در ابتدای صحبتشان برای اینکه کم کم مرا در جریان امور بگذارند؛ گفتند که بر اثر انفجار مین پاهای احمد قطع شده است. بعد هر چه تماس گرفتم با موبایل احمد جواب نداد. گفتم خدا بزرگ است حتی به همین اندازه که فقط سایه احمد بالای سرم باشد کافی است. تا اینکه به طور کامل فهمیدم که احمد از دست رفته است ولی بازم هم باورم نمی‌شد.

منبع : خبرگزاری دفاع مقدس

با تشکر از مهدی سلطانی


برچسب‌ها: مصاحبه با همسر شهید احمد سالاری
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:0 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید محمدرضا نوری کسی که در 29 سالگی از آسمان مریوان پر کشید جوان رشیدی بود که از 19 سالگی وارد عرصه پرخطر پاکسازی مین شد و کار در میادین خطرناک مین را به پشت میز نشینی در اداره راه‌آهن ترجیح داد. دانشجویی که در دانشگاه شادگان مدرک مهندسی برقش را گرفت و یک‌راست رفت به میادین مین تا بذر نفاق و کینه دشمن را درو کند.

متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگوی خبرنگار دفاع پرس با مادر بزرگوار شهید محمدرضا نوری است:

­­­­محمدرضا در آذر ماه 1362 در اصفهان به دنیا آمد اما به خاطر رفتن به مدرسه، شناسنامه‌اش را شهریور ماه گرفتیم و بعد از 29 سال درست در زمانی که تلاش‌های من و پدرش در بزرگ کردن او درحال ثمر دادن بود در سیزده آبان و در عید غدیر سال 91 از میان ما رفت.

از همان زمانی که به دنیا آمد زندگی‌اش پر از حادثه بود و بسیار بیمار می‌شد. به خیلی از بیمارستان‌ها و دکترها مراجعه کردیم. حتی یک کلیه بیشتر نداشت و آخرین عملش را در بیمارستانی در اهواز انجام دادیم.

 

سه سال بیشتر نداشت که روده‌اش مشکل پیدا کرد و در بیمارستان لبافی‌نژاد تهران به مدت یک سال بستری شد. در تمام این مدت به عنوان یک مادر کنارش بودم حتی در بیمارستان. بعد از مدتی به بیمارستان علی‌اصغر(ع) تهران منتقل شد و روند درمانی‌اش در آنجا پیگیری شد.

عنایت امام هشتم به محمدرضا

تمام این عمل‌هایی که بر رویش انجام شد دکترها می‌گفتند که امید به زنده ماندنش بسیار اندک است. یک روز با خودمان عهد کردیم که شفایش را از امام رضا(ع) بگیریم. غلام حلقه به گوش امام رضا(ع) بود به همین خاطر بردمش مشهد. همان روزی که به مشهد انتقالش دادیم نور سراسر وجود محمد رضا را فرا گرفت. به طوری که احساس می‌کردی که این پسر متحول شده است. سه بار دستش را جلوی همان پنجره فولاد برد بالا و پایین آورد. همه‌مان تعجب کرده بودیم و اصلا نمی‌دانستیم که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

دکترها گفتند تا یک ساعت بیشتر دیگر زنده نمی‌ماند

زمانی که آوردمش تهران و در بیمارستان حضرت علی اصغر(ع) بستری‌اش کردم این پسر را که دیدند همه از فرط دعا قرآن به سر بودند. یکی از عمل‌هایش از ساعت 7 صبح تا ساعت 4 بعدازظهر طول کشید و در این مدت منتظر بودیم تا خداوند دوباره محمدرضا را به ما برگرداند.

دکترها می‌گفتند که عمل روده بزرگ از عمل قلب‌ بسیار سنگین‌تر و خطرناک‌تر است. تمام درگاه‌های روده‌ای‌اش به هم خورده بود و سه تا سوراخ بزرگ در روده بزرگش مشاهده می‌شد. بعد از چندین ساعت بسیار سخت و نفسگیر زمانی که گفتند عمل تمام شده است دیدم که تمام روده‌های محمدرضا بیرون افتاده است و در این مدت دکتر معالجش گفت: «این بچه تا یک ساعت بیشتر زنده نخواهد ماند»

بعد از نیم ساعت دخترم صدا زد که بیا. کنار تختش که رسیدم محمدرضا بهم گفت که مادر این لوله‌ها را دربیاور. دستش را در دستانم گذاشت. پرستارها را که صدا زدیم و به آنها از این ماجرا گفتیم به ما گفتند که مورد خاصی نیست و این یک احساس مادرانه است!

محمدرضا دوباره برگشت

خود پرستارهای بخش زمانی که وارد اتاق شدند از تعجب میخکوب بودند. رنگ به رخسار محمدرضا بازگشته بود. همه دکترها و پرستارها داخل اتاقش ریختند. تماس گرفتند با دکتری که تا همان چند ساعت قبل او را عمل کرده بود. دکترها به من با تعجب می‌گفتند که چه کار کردی؟ با آزمایشاتی که گرفتند ثابت شد که این کار چیزی شبیه به یک معجزه بود!

دکترش می‌گفت من نمی‌دانم که شما چه چیزی از خدا خواسته‌اید که این گونه خداوند به شما عنایت و نظر کرده است. محمدرضا در ده سالگی هم یکی از کلیه‌هایش را از دست داد و از آن موقع تا زمان شهادتش با همان یک کلیه زندگی می‌کرد. این همه زندگی محمدرضا بود.

فرزندت را دوباره بازمی‌گردانیم

همسایه‌هایمان یک زمانی خواب دیده بودند که پیامبر(ص) و امام علی (ع) به خواب آنها آمده‌اند و می‌فرمایند که به این مادر بگو که این همه ناله و گریه نکند و ما را نلرزاند؛ فرزندش را به او برمی‌گردانیم و محمدرضا را به او می‌بخشیم.

حتی یکی از همسایه‌هایمان فردای روزی که من سر سفره حضرت ابولفضل(ع) دعا و گریه و زاری کرده بودم؛ خواب دیده بود که حضرت زهرا آمده به خوابش و گفته که به این مادر بگو که این همه ناله و زاری نکند و با این کارش تن ما را نلرزاند. فرزندش را به او برمی‌گردانیم.

می‌گفت جسم و روحم در این بیابان‌هاست

ده سال قبل از شهادتش از سال 81 وارد این کار شد. از 18 سالگی. پدرش برای او در راه‌آهن کار پیدا کرد اما یک ماه نشده از آنجا استعفا داد و راهی میدان مین شد. بارها شده بود به سبب سن کمی که داشت از کار پاکسازی مین اخراج شده بود اما هر بار با اراده‌ای مصمم‌تر و جدی‌تر وارد می‌شد. زمانی که من از فراغ او گریه ‌می‌کردم می‌گفت که مادر گریه نکن و اشک نریز من روحم و جسمم در این بیابان‌ها رها شده است.

دوستانش تعریف می‌کردند به سبب اینکه جسمش از داشتن یک کلیه و بیماری‌هایی که در دوران کودکی با آنها دست به گریبان بود، ناراحت بود؛ نمی‌گذاشتیم که جسم سنگین بلند کند اما گاهی اوقات می‌دیدیم که وزنه‌های بسیار سنگین مین‌یابی را بر روی شانه‌اش و داخل خاک‌ریزها بلند می‌کند و می‌برد و در این گل‌ و لای‌ها دنبال انواع مین می‌رود.

ستون خانه بود

بسیار پسر خوبی بود و آخرین بچه خانواده. در دانشگاه شادگان مهندسی برقش را تمام کرده بود و شده بود یک مهندس برق تمام عیار. اما این عشق به بیابان و مین‌روبی هیچ‌گاه این بچه را رها نکرد. بعدها فهمیدیم که به خاطر کارش این دانشگاه را انتخاب کرده بود که به مناطق مین‌روبی نزدیک باشد و بهتر بتواند به عشقش برسد.

نظم یکی از بهترین خصلت‌هایش بود. زمانی که می‌گفتیم ساعت 9 خانه‌ باش دقیقا در همان وقت خانه بود. اصلا تکبر و غرور نداشت. آنقدر با ما راحت بود که تمام زندگی‌اش را در اختیار ما قرار داده بود. پسری در این سن و سال که 28 سالش بود عابر بانکش را در اختیار من قرار داده بود زمانی که حقوقش را می‌ریختند از مریوان تماس می‌گرفت و از ما مقدار حقوقش را جویا می‌شد.

خریدی که در روز آخر برای خواهرهایش انجام داد

بسیار بچه شاد و شوخی بود. اهل بگو بخند اما اصلا با غیبت کردن میانه‌ای نداشت. زمانی که می‌دید که باب غیبت در جایی باز است حتما آن مجلس را با ناراحتی ترک می‌کرد. به هیچ عنوان نه حرف کسی را می‌زد و نه به جایی حرف می‌برد.

بسیار با خدا و مهربان بود حتی سرش را بلند نمی‌کرد که به مادرش که من باشم بگوید تو. تمامی رفتارهایش با احترام و با عزت بود و روز آخری هم که می‌رفت قبل از خداحافظی تمام خواهرهایش را به بازار برد و برای آنها خرید کرد. می‌خواست دل آنها را شاد کند.

خداحافظ ای داغ بر دل نهفته

روز آخری که داشت خداحافظی می‌کرد پدرش با اندوه فراوان گفت که محمدرضا نرو. یک لقمه نانی درمی‌آوریم و باهم می‌خوریم و خدا بزرگ است. همان موقع پدرش فهمیده بود که این آخرین دیدار با محمدرضا است و ما دیگر او را نمی‌توانیم ببینیم.

از آنجایی که تک پسر بود و آخرین بچه خانواده، من و پدرش به همراه خواهرانش مخالف رفتنش به میدان مین بودیم. روزی هم که رفت به منطقه عملیاتی پاکسازی مین می‌گفت زمانی که من یک مین را از زمین خارج می‌کنم نه تنها جان یک انسان که حتی جان یک حیوان را نجات می‌دهم و این یک دنیا ارزش دارد. محمدرضا تمام این کارها را از روی عشق انجام می‌داد به طوری که نه با دستکش خاصی بلکه همه این کارها را با دست خالی انجام ‌می‌داد.

مادر از من راضی باش

هنگام خداحافظی دستم را بوسید و به من گفت که ازم راضی باش. با ناراحتی گفتم محمدرضا مگه چه اتفاقی افتاده؟ به من گفت که ان‌شاالله از این دنیا تا به آن دنیا دست به خاک که می‌زنی طلا بشود. به او گفتم که محمدرضا دیگر این طور نکن. از زیر قرآن که ردش کردم دیدم که این بچه دیگر رفتنی است. فهیمدم که این خداحافظی خداحافظی آخر است و محمدرضا دیگر بر نخواهد گشت.

هنوز صدایش در گوشم است

حتی روز جمعه تا ساعت 8/30 با محمدرضا صحبت کردم و هنوز صدایش در گوشم است. روز شنبه عید غدیر خم بود. ساعت 8 صبح شنبه پدرش از من خواست که بیدار شوم و با محمدرضا تماس بگیرم. گفتم که محمدرضا الان رسیده و خسته و کوفته است بعدا تماس بگیریم بهتر است.

قبل از ساعت 10/30 صبح که محمدرضا به شهادت رسیده بود پدرش می‌گفت که ای کاش با او تماس می‌گرفتیم. پدرش از من بهتر می‌توانست این دلشوره را درک کند و نگران وضعیت محمدرضا در مریوان بود.

قبل از این لحظه‌ها چند باری که تماس گرفتم دیدم که تلفنش را جواب نمی‌دهد و خاموش است. با خودم گفتم که حتما خسته است و خوابیده. درست در ساعتی که محمدرضا به شهادت رسید پدرش گفت که دیگر نمی‌خواهد تماس بگیری، محمدرضا شهید شده است. پدرش طوری با یقین این را گفت که ما در همان لحظه احساس کردیم که محمدرضا دیگر از دست رفته است.

گفت و گو: مهدی سلطانی


برچسب‌ها: شهید محمدرضانوری, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 7:25 توسط بهنام صادقی |

مطالب قدیمی‌تر