یاد و خاطره شهدای پاکسازی میادین مین در خرداد ماه گرامی باد...شهیدبهزاد پرنوتین(تاریخ شهادت21 خرداد 85)،شهیدان مهدی بیات،علی کیانی (تاریخ شهادت26خرداد 88) شهیدناصر حمیری (تاریخ شهادت30خرداد88)شهیدان حجت اله جوانمرد و احمدکریم نیا (تاریخ شهادت5خرداد90)شهیدان سید حمید پورمند و غلامحسین تنگستانی(تاریخ شهادت9 خرداد90)شهیدفریدون خانی (تاریخ شهادت18 خرداد90)شهید انشاالله دارابی(تاریخ شهادت31 خرداد91).......یادشان گرامی و روحشان شاد شهدای پاکسازی میادین مین ایران

اشاره: شهید کاظم ملکی یکی از رهروان همان قافله پر رمز و راز شهیدانی است که کار در میدان‌های مین را منبع کسب رزق حلال برای خانواده خویش کرده بود. مرد سخت‌کوش و جهادگری که با وجود داشتن زن و فرزند، کمر به خنثی‌سازی مین‌هایی بسته بود که یادگار روزهای خونین دفاع مقدس و دشمنان بعثی است.

لایق شهادت بود و عاشق این راه/ روز آخر همه چیز را جا گذاشت

شهید کاظم ملکی با همه علاقه‌ای که به زندگی و خانواده‌اش داشت عاقبت در صبح روز 27 تیرماه 1390 از منطقه مرزی آبزیادی در مهران، بال در بال ملائک گشود و آسمانی شد. متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگو خبرگزاری دفاع مقدس با همسر این شهید والامقام است:

تولد مرد میدان‌های مین

در اول مهر 1354 در مهران به دنیا آمد و اصالتا هم اهل مهران بود. با همه مشکلاتی که جنگ و دوران دفاع مقدس برای اهالی این مناطق مرزی درست کرده بود؛ خانواده‌اش در همینجا ماندند. از همان دوران کودکی بسیار انسان سخت‌کوش و پرتلاشی بود و در هر کاری که می‌خواست انجام دهد رضای خداوند را مدنظر قرار می‌داد. با اینکه در خانواده پرجمعیتی بود اما تمامی بچه‌ها یاد گرفته ‌بودند که روی پای خودشان بایستند و کاظم از این بابت روحیه بالا و مقاومی داشت. در خانواده‌ای که اکثریت آنها افراد بسیار سخت‌کوش و جهادگری هستند.

نزدیک دوسال بود که با هم ازدواج کرده بودیم و عقدمان در سال 87 با هم بسته شد. از همان اول هم دوست‌ داشت که در خدمت نظام و انقلاب باشد. همیشه می‌گفت که می‌خواهم در این مسیر شهید بشوم و این که برای این انقلاب کاری کرده باشم؛ اعتقاد داشت چون در زمان جنگ آنچنان که باید مانند باقی شهدا در این مسیر قدم برنداشته است و فرصت خدمت‌رسانی نداشته است باید بیشتر در خدمت مردم این مناطق باشد.

جهادگر عرصه‌های خطر

مدت تقریبا زیادی را در سپاه به صورت قراردادی کار کرد و به عنوان راننده به کار گرفته شد اما علاقه‌ بیشترش به میدان‌های مین او را به این وادی کشاند.از همان موقع هم تصمیمش را گرفت. با آموزش‌هایی که از قبل دیده بود وارد این عرصه شد و در همین راه نیز ماند. از سپاه استعفا داد و وارد میدان‌های مین شد. این آغاز روزهایی بود که عاقبت در 27 تیرماه 90 به شهادت رسید.

ابتدای وارد شدنش به این کار بسیار سخت بود برایم که با این موضوع کنار بیایم و بعدها که علاقه‌اش را دیدم خودم هم رضایت دادم. از آنجایی که با اشتیاق وارد این میدان شده بود و در این کار قرار داشت من هم عاقبت دل به رضایت او دادم و در کنارش ماندم. همیشه می‌گفتم با بچه‌ای که داریم بسیار سخت است که بتوان تحمل کرد اما این شور و اشتیاق را که می‌دیدم نارضایتی را کنار می‌گذاشتم.

نزدیک 5 سال در شرکت‌های مختلف مین‌زدایی کار کرد و در تمام این مدت آنچه را که می‌توانست انجام داد. سه سال قبل از زندگی‌ مشترکمان را در این شرکت‌ها سر کرده بود و از آنجایی که به شغل ثابتش تبدیل شده بود؛ در دوسال آخر زندگی‌مان نیز همان کار را دنبال کرد.

بسیار مرد مهربانى بود و زندگی را بسیار دوست داشت. محبتش به من و فرزندم در بهترین سطح بود. در راه آسایش ما از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد و هیچ‌گاه نشد که از او دلگیر شوم و یا در زندگی مشترکمان روی همدیگر بایستیم. خدا را شاکرم به آن چیزی که می‌خواست رسید و شهادت نصیبش شد و به لقا معبود پیوست. همیشه از خدا می‌خواست که ادامه دهنده راه شهدا باشد.

راهی که باید رفت

همان شب قبل از شهادتش یک قطعه عکسی را به منزل آورد و در حالی که آن را به من نشان می‌داد گفت که می‌خواهم این عکس را برای اعلامیه چاپ کنید. با ناراحتی زیاد گفتم که این حرف را نزن. خدا نکند که اتفاقی برای تو بیافتد. گفت که من آگاه شده‌ام و به من الهام شده است که این راه برگشتی ندارد و می‌دانم که همین امروز فردا اتفاقی برای من می‌افتد.

عکس را از دستش گرفتم و در ویترین خانه قرار دادم. وسایل شخصی‌اش مانند حلقه ازدواج و یا ساعتش را که همیشه با خودش می‌برد؛ در منزل جا گذاشت. طوری که انگار خودش می‌دانست اتفاقی که برای او خواهد افتاد یقینی و صددرصد است.

فردا صبح خبر دادند که مجروح شده است و متاسفانه حال وخیمی دارد. آماده‌ شدیم تا به بیمارستان مهران برویم. با صحبت‌هایی که دیشب با من کرده بود و عکسی را که به من داده بود؛ در طی راه به درستی فهمیده بودم که دیگر امیدی با بازگشتش نیست.

به بیمارستان که رسیدیم دیدیم که تمام دوستان و رفقایش جمع بودند. هنوز صبح زود بود و دوستانش در منطقه مشغول به کار نشده بودند. کاظم گفته بود که تا بساط صبحانه را پهن کنند من نگاهی به منطقه می‌اندازم و میآیم. همینکه وارد منطقه شده بود با اینکه تجربه بسیار بالایی در ورود به میدان‌های مین داشت، پایش به روی یک مین ضدنفر رفته و این حادثه افتاده بود.

شدت انفجار به حدی بود که کاظم در دم به شهادت رسیده بود. این حادثه باعث شد که کاظم به همه آن آرزویی که همان قرار گرفتن در مسیر شهادت بود برسد و خدا را شاکریم که در این راه ثابت‌قدم ماند و به خواسته‌اش رسید؛ هرچند که با رفتن کاظم غم غریبی هنوز بر دلهایمان سنگینی می‌کند.


برچسب‌ها: مصاحبه با خانواده شهید کاظم ملکی, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 14:9 توسط بهنام صادقی |

جانباز میادین مین : بیژن بیارس

عکس :پایگاه خبری سیاهکل

 

بیژن بیارس


برچسب‌ها: بیژن بیارس, شهدا و ایثارگران پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 7:50 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید احمد سالاری از دلاورمردان پاکسازی میدان‌های آلوده به مین بود که در 19 اسفند 1388 با انفجار مین ضد نفر در دهلران به عهدی که با خودش بسته بود وفا کرد و بال در بال ملائک گشود. کسی که عاشق و شیفته میدان‌های مین بود و تا زمانی که در قامت یک استاد پاکسازی میدان‌های مین فعالیت می‌کرد؛ لحظه‌ای در مسیرش درنگ نکرد و پایدار ماند. متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگوی دفاع پرس با همسر و همراه همیشگیشهید احمد سالاری است:

تولد یک دلاور

احمد در اول مهر 1353 در شهرک عدالت دزفول به دنیا آمد. پسر دایی‌ام بود. خودش علاقه داشت که در این مسیر باشد. علی‌رغم آنکه می‌توانست دنبال شغل دیگری برود ولی این نحوه کار کردن را می‌پسندید.

یکی از دایی‌های احمد مدت بسیاری را در این کار تجربه کرده بود. زمانی که در رابطه با جنگ و مسایلی از این دست با او صحبت می‌کرد ابراز علاقه می‌کرد که وارد میدان مین شود. بنا به توصیه دایی‌اش که سال‌ها در میدان مین کارآزموده و خبره شده بود دوره محدودی را دید و در مهران مشغول به کار شد. دوره آموزشی خودش را در مهران شروع کرد. این زمان چهار سال قبل از شهادت احمد بود و در سال 84 برای خنثی‌سازی مین اعزام شد. علاقه‌ی عجیبی داشت که به میدان مین برود.

انگار گمشده‌اش همانجا بود. هر چقدر هم که اصرار می‌کردیم و دلمان برایش می‌سوخت فایده‌ای نداشت. اوایل هم که به سبب خطرناک بودن کار مین‌زدایی می‌گفتیم این کار را ترک کند؛ می‌گفت ببینم که کار چگونه پیش‌ می‌رود. ولی وقتی رفت گفت که اینجا رو دوست دارم و به نحوی  گمشده‌ام را همانجا پیدا کرده‌ام.

دایی‌اش در این کار کاملا خبره بود و استاد. هر وقت که نگران حال احمد می‌شدم به او سفارش می‌کردم که مراقبش باشد. احمد را اول به خدا و بعد به دایی‌اش سپرده بودم. او هم مرا دلداری می‌داد که زیاد نگران نباش. اینجا همه چی رو به راه است و آرام. لباس ضد مین داریم و وسایل امنیتی. از خودمان هم مراقبت می‌کنیم. اما حتی خود دایی‌اش نمی‌دانست که روزی احمد مانند ده‌ها نفر دیگر که در این میدان‌ها سر به خاک گذاشتند و به شهادت رسیدند؛ شهید می‌شود.

دخترم در زمان شهادتش دو سال و چهار ماهه بود. خیلی علاقه و محبتش به بچه‌ها زیاد بود و همین‌طور بچه‌ها به پدرشان بسیار وابسته بودند.

جز من کسی نیست

اصرار ما تا زمانی که فایده داشت و فکر می‌کردیم موثر باشد؛ ادامه داشت. وقتی اصرار به نرفتنش می‌کردم می‌گفت: «اگر من اقدام نکنم و یا دیگری همتی نداشته باشد که در این راه بگذارد پس چه کسی باید مین‌ها را خنثی کند. می‌گفت باید رفت و دید که چه خبری است در میدان‌های مین و باید دید که سالیانه‌ چه تعداد کشته و زخمی می‌دهد.»

بعد از آنکه قلب مناطق آلوده به مین در مناطق مهران تمام شد قصد کرده بود که 1 ماه به کوشک اهواز برود. در پایان یک ماه ماموریتی که در آنجا هم با مین‌های ضد نفر و ضدتانک دست و پنجه نرم کرده بود و وقتی که قرار بود به خانه برگردد، شهید شد.

مهران نقطه عروج‌

 مهران، دهلران و کوشک اهواز جاهایی بود که احمد به ماموریت می‌رفت. همان مواقع هم مسئول پروژه می‌گفت که احمد خیلی در کارش منظم و مرتب است. از ساعت پنج صبح احمد جلوتر از همه آماده می‌شد و خودش را به میدان مین می‌رساند.خیلی شوخ طب بود و آن طور که می‌گفتند از خوابگاه تا میدان مین سر به سر بچه‌ها می‌گذاشت. همان روز شهادتش احمد یک کلمه هم حرف نزد. دوستانش می‌گفتند که بچه‌ها مراقب بودند یک وقت اتفاقی برایش نیافتد. ناگهان صدای انفجاری که به هوا برخاست همه را متوجه خودش گرفت. احمد به شهادت رسیده بود.

یک چیز عجیب بود این بود که حدود یک ماه قبل از شهادت احمد حتی راه رفتنش هم عوض شده بود. با خودم می گفتم چرا قدم‌هایش را اینطور بر می‌دارد از در حیاط تا سرکوچه فقط به قدم بر داشتنش نگاه می‌کردم.از همان رفتار و سلوکش می‌شد فهمید که احمد از این دنیا بریده است و اصلا  دل کنده بود از این دنیا. داخل ماه رمضان در فصل تابستان و گرمای اهواز احمد روزه‌اش را می‌گرفت و من تشنگی احمد را از پشت تلفن احساس می‌کردم.

شیفته رهبری

علاقه خاصی به مقام معظم رهبری داشت و واقعا ایشان را دوست داشت. تحمل دیدن اهانت به حضرت آقا را نداشت و اگر کسی چیزی می‌گفت خیلی به او بر می‌خورد و اذیت می‌شد و نمی‌توانست تحمل کند. در اتفاقات سال88 خیلی اذیت شد و می‌گفت من ساکت نمی‌مانم که این بی‌ادبی‌ها اتفاق بیافتد.

از اهواز با من تماس گرفتند. در ابتدای صحبتشان برای اینکه کم کم مرا در جریان امور بگذارند؛ گفتند که بر اثر انفجار مین پاهای احمد قطع شده است. بعد هر چه تماس گرفتم با موبایل احمد جواب نداد. گفتم خدا بزرگ است حتی به همین اندازه که فقط سایه احمد بالای سرم باشد کافی است. تا اینکه به طور کامل فهمیدم که احمد از دست رفته است ولی بازم هم باورم نمی‌شد.

منبع : خبرگزاری دفاع مقدس

با تشکر از مهدی سلطانی


برچسب‌ها: مصاحبه با همسر شهید احمد سالاری
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 13:0 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید محمدرضا نوری کسی که در 29 سالگی از آسمان مریوان پر کشید جوان رشیدی بود که از 19 سالگی وارد عرصه پرخطر پاکسازی مین شد و کار در میادین خطرناک مین را به پشت میز نشینی در اداره راه‌آهن ترجیح داد. دانشجویی که در دانشگاه شادگان مدرک مهندسی برقش را گرفت و یک‌راست رفت به میادین مین تا بذر نفاق و کینه دشمن را درو کند.

متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگوی خبرنگار دفاع پرس با مادر بزرگوار شهید محمدرضا نوری است:

­­­­محمدرضا در آذر ماه 1362 در اصفهان به دنیا آمد اما به خاطر رفتن به مدرسه، شناسنامه‌اش را شهریور ماه گرفتیم و بعد از 29 سال درست در زمانی که تلاش‌های من و پدرش در بزرگ کردن او درحال ثمر دادن بود در سیزده آبان و در عید غدیر سال 91 از میان ما رفت.

از همان زمانی که به دنیا آمد زندگی‌اش پر از حادثه بود و بسیار بیمار می‌شد. به خیلی از بیمارستان‌ها و دکترها مراجعه کردیم. حتی یک کلیه بیشتر نداشت و آخرین عملش را در بیمارستانی در اهواز انجام دادیم.

 

سه سال بیشتر نداشت که روده‌اش مشکل پیدا کرد و در بیمارستان لبافی‌نژاد تهران به مدت یک سال بستری شد. در تمام این مدت به عنوان یک مادر کنارش بودم حتی در بیمارستان. بعد از مدتی به بیمارستان علی‌اصغر(ع) تهران منتقل شد و روند درمانی‌اش در آنجا پیگیری شد.

عنایت امام هشتم به محمدرضا

تمام این عمل‌هایی که بر رویش انجام شد دکترها می‌گفتند که امید به زنده ماندنش بسیار اندک است. یک روز با خودمان عهد کردیم که شفایش را از امام رضا(ع) بگیریم. غلام حلقه به گوش امام رضا(ع) بود به همین خاطر بردمش مشهد. همان روزی که به مشهد انتقالش دادیم نور سراسر وجود محمد رضا را فرا گرفت. به طوری که احساس می‌کردی که این پسر متحول شده است. سه بار دستش را جلوی همان پنجره فولاد برد بالا و پایین آورد. همه‌مان تعجب کرده بودیم و اصلا نمی‌دانستیم که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

دکترها گفتند تا یک ساعت بیشتر دیگر زنده نمی‌ماند

زمانی که آوردمش تهران و در بیمارستان حضرت علی اصغر(ع) بستری‌اش کردم این پسر را که دیدند همه از فرط دعا قرآن به سر بودند. یکی از عمل‌هایش از ساعت 7 صبح تا ساعت 4 بعدازظهر طول کشید و در این مدت منتظر بودیم تا خداوند دوباره محمدرضا را به ما برگرداند.

دکترها می‌گفتند که عمل روده بزرگ از عمل قلب‌ بسیار سنگین‌تر و خطرناک‌تر است. تمام درگاه‌های روده‌ای‌اش به هم خورده بود و سه تا سوراخ بزرگ در روده بزرگش مشاهده می‌شد. بعد از چندین ساعت بسیار سخت و نفسگیر زمانی که گفتند عمل تمام شده است دیدم که تمام روده‌های محمدرضا بیرون افتاده است و در این مدت دکتر معالجش گفت: «این بچه تا یک ساعت بیشتر زنده نخواهد ماند»

بعد از نیم ساعت دخترم صدا زد که بیا. کنار تختش که رسیدم محمدرضا بهم گفت که مادر این لوله‌ها را دربیاور. دستش را در دستانم گذاشت. پرستارها را که صدا زدیم و به آنها از این ماجرا گفتیم به ما گفتند که مورد خاصی نیست و این یک احساس مادرانه است!

محمدرضا دوباره برگشت

خود پرستارهای بخش زمانی که وارد اتاق شدند از تعجب میخکوب بودند. رنگ به رخسار محمدرضا بازگشته بود. همه دکترها و پرستارها داخل اتاقش ریختند. تماس گرفتند با دکتری که تا همان چند ساعت قبل او را عمل کرده بود. دکترها به من با تعجب می‌گفتند که چه کار کردی؟ با آزمایشاتی که گرفتند ثابت شد که این کار چیزی شبیه به یک معجزه بود!

دکترش می‌گفت من نمی‌دانم که شما چه چیزی از خدا خواسته‌اید که این گونه خداوند به شما عنایت و نظر کرده است. محمدرضا در ده سالگی هم یکی از کلیه‌هایش را از دست داد و از آن موقع تا زمان شهادتش با همان یک کلیه زندگی می‌کرد. این همه زندگی محمدرضا بود.

فرزندت را دوباره بازمی‌گردانیم

همسایه‌هایمان یک زمانی خواب دیده بودند که پیامبر(ص) و امام علی (ع) به خواب آنها آمده‌اند و می‌فرمایند که به این مادر بگو که این همه ناله و گریه نکند و ما را نلرزاند؛ فرزندش را به او برمی‌گردانیم و محمدرضا را به او می‌بخشیم.

حتی یکی از همسایه‌هایمان فردای روزی که من سر سفره حضرت ابولفضل(ع) دعا و گریه و زاری کرده بودم؛ خواب دیده بود که حضرت زهرا آمده به خوابش و گفته که به این مادر بگو که این همه ناله و زاری نکند و با این کارش تن ما را نلرزاند. فرزندش را به او برمی‌گردانیم.

می‌گفت جسم و روحم در این بیابان‌هاست

ده سال قبل از شهادتش از سال 81 وارد این کار شد. از 18 سالگی. پدرش برای او در راه‌آهن کار پیدا کرد اما یک ماه نشده از آنجا استعفا داد و راهی میدان مین شد. بارها شده بود به سبب سن کمی که داشت از کار پاکسازی مین اخراج شده بود اما هر بار با اراده‌ای مصمم‌تر و جدی‌تر وارد می‌شد. زمانی که من از فراغ او گریه ‌می‌کردم می‌گفت که مادر گریه نکن و اشک نریز من روحم و جسمم در این بیابان‌ها رها شده است.

دوستانش تعریف می‌کردند به سبب اینکه جسمش از داشتن یک کلیه و بیماری‌هایی که در دوران کودکی با آنها دست به گریبان بود، ناراحت بود؛ نمی‌گذاشتیم که جسم سنگین بلند کند اما گاهی اوقات می‌دیدیم که وزنه‌های بسیار سنگین مین‌یابی را بر روی شانه‌اش و داخل خاک‌ریزها بلند می‌کند و می‌برد و در این گل‌ و لای‌ها دنبال انواع مین می‌رود.

ستون خانه بود

بسیار پسر خوبی بود و آخرین بچه خانواده. در دانشگاه شادگان مهندسی برقش را تمام کرده بود و شده بود یک مهندس برق تمام عیار. اما این عشق به بیابان و مین‌روبی هیچ‌گاه این بچه را رها نکرد. بعدها فهمیدیم که به خاطر کارش این دانشگاه را انتخاب کرده بود که به مناطق مین‌روبی نزدیک باشد و بهتر بتواند به عشقش برسد.

نظم یکی از بهترین خصلت‌هایش بود. زمانی که می‌گفتیم ساعت 9 خانه‌ باش دقیقا در همان وقت خانه بود. اصلا تکبر و غرور نداشت. آنقدر با ما راحت بود که تمام زندگی‌اش را در اختیار ما قرار داده بود. پسری در این سن و سال که 28 سالش بود عابر بانکش را در اختیار من قرار داده بود زمانی که حقوقش را می‌ریختند از مریوان تماس می‌گرفت و از ما مقدار حقوقش را جویا می‌شد.

خریدی که در روز آخر برای خواهرهایش انجام داد

بسیار بچه شاد و شوخی بود. اهل بگو بخند اما اصلا با غیبت کردن میانه‌ای نداشت. زمانی که می‌دید که باب غیبت در جایی باز است حتما آن مجلس را با ناراحتی ترک می‌کرد. به هیچ عنوان نه حرف کسی را می‌زد و نه به جایی حرف می‌برد.

بسیار با خدا و مهربان بود حتی سرش را بلند نمی‌کرد که به مادرش که من باشم بگوید تو. تمامی رفتارهایش با احترام و با عزت بود و روز آخری هم که می‌رفت قبل از خداحافظی تمام خواهرهایش را به بازار برد و برای آنها خرید کرد. می‌خواست دل آنها را شاد کند.

خداحافظ ای داغ بر دل نهفته

روز آخری که داشت خداحافظی می‌کرد پدرش با اندوه فراوان گفت که محمدرضا نرو. یک لقمه نانی درمی‌آوریم و باهم می‌خوریم و خدا بزرگ است. همان موقع پدرش فهمیده بود که این آخرین دیدار با محمدرضا است و ما دیگر او را نمی‌توانیم ببینیم.

از آنجایی که تک پسر بود و آخرین بچه خانواده، من و پدرش به همراه خواهرانش مخالف رفتنش به میدان مین بودیم. روزی هم که رفت به منطقه عملیاتی پاکسازی مین می‌گفت زمانی که من یک مین را از زمین خارج می‌کنم نه تنها جان یک انسان که حتی جان یک حیوان را نجات می‌دهم و این یک دنیا ارزش دارد. محمدرضا تمام این کارها را از روی عشق انجام می‌داد به طوری که نه با دستکش خاصی بلکه همه این کارها را با دست خالی انجام ‌می‌داد.

مادر از من راضی باش

هنگام خداحافظی دستم را بوسید و به من گفت که ازم راضی باش. با ناراحتی گفتم محمدرضا مگه چه اتفاقی افتاده؟ به من گفت که ان‌شاالله از این دنیا تا به آن دنیا دست به خاک که می‌زنی طلا بشود. به او گفتم که محمدرضا دیگر این طور نکن. از زیر قرآن که ردش کردم دیدم که این بچه دیگر رفتنی است. فهیمدم که این خداحافظی خداحافظی آخر است و محمدرضا دیگر بر نخواهد گشت.

هنوز صدایش در گوشم است

حتی روز جمعه تا ساعت 8/30 با محمدرضا صحبت کردم و هنوز صدایش در گوشم است. روز شنبه عید غدیر خم بود. ساعت 8 صبح شنبه پدرش از من خواست که بیدار شوم و با محمدرضا تماس بگیرم. گفتم که محمدرضا الان رسیده و خسته و کوفته است بعدا تماس بگیریم بهتر است.

قبل از ساعت 10/30 صبح که محمدرضا به شهادت رسیده بود پدرش می‌گفت که ای کاش با او تماس می‌گرفتیم. پدرش از من بهتر می‌توانست این دلشوره را درک کند و نگران وضعیت محمدرضا در مریوان بود.

قبل از این لحظه‌ها چند باری که تماس گرفتم دیدم که تلفنش را جواب نمی‌دهد و خاموش است. با خودم گفتم که حتما خسته است و خوابیده. درست در ساعتی که محمدرضا به شهادت رسید پدرش گفت که دیگر نمی‌خواهد تماس بگیری، محمدرضا شهید شده است. پدرش طوری با یقین این را گفت که ما در همان لحظه احساس کردیم که محمدرضا دیگر از دست رفته است.

گفت و گو: مهدی سلطانی


برچسب‌ها: شهید محمدرضانوری, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 7:25 توسط بهنام صادقی |

شهید گودرزی(سمت راست)شهیدسیدفاطمی(سمت چپ)

عکس از اسماعیل نوری


برچسب‌ها: شهید گودرزی و شهید سید فاطمی
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 16:48 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید علی‌اکبر همتی یکی از همان شش پرستویی است که در روز عید غدیرخم در منطقه مرزی مریوان در حین پاکسازی میدان‌های وسیع مین به درجه شهادت نائل شد. استاد تمام عیار تخریب انواع مین‌ها عاقبت به عهدی که با مولایش بسته بود و در همان روز عید غدیرخم وفا کرد و خلعت شهادت پوشید. مردی که در صفا و خلوص و شوخ طبعی‌اش شهره همه تخریب‌چی‌ها در منطقه مرزی مریوان بود.

همسر شهید علی‌اکبر در گفت و گو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، ضمن بیان ویژگی‌ها و روحیات شهید همتی اشاره‌ای هم داشت به قول و قراری که در روز اعزام او به جبهه با او بسته بود هر چند که اشک‌هایش مجال صحبت را برای دقایقی از او گرفت:

تولد یک سردار

اول مرداد 1343  که همان موقع هم مصادف با نهم محرم بود در استان همدان به دنیا آمد. خود ما هم اصالتا همدانی هستیم از آنجایی که دختر خاله و پسرخاله بودیم ازدواج کردیم و حاصل این ازدواج دو پسر 25 و 23 ساله به نام‌های احسان و مجتبی و یک دختر 6 ساله به نام یاسمن است. در 13 آبان 91 مصادف با روز عید غدیر در منطقه مرزی مریوان به شهادت رسید و ما را با دنیایی از دلتنگی تنها گذاشت.

در حین انجام کار برای انهدام چاله‌های انباشته شده از مین بود که یکی از مین‌های درون چاله منفجر شد و علی‌اکبر به آرزویش رسید. از خدا خواسته بود به گونه‌ای شهید شود که هیچ اثری از پیکرش باقی نماند. همین‌طور هم شد و تنها یک دست از او برگشت. دستی که همیشه در راه رضای حق کار انجام داده بود.

همیشه تابع ولایت امر بود و در نهایت در روز عید غدیر با مولای خود پیمان بست و با خون خودش آن را امضا کرد.

قبل از سن 15 سالگی عضو بسیج شد و با فعالیتی که در پایگاه‌ها داشت به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد و در سال 62 هم عضو رسمی سپاه شد.

زمانی برای حضور در جبهه‌ها

در دوران دفاع مقدس در همه مناطق در جنگی به خصوص مناطق عملیاتی غرب حضور پیدا کرد. کارش طوری شده بود که به خودش وظیفه می‌دانست در هر کجایی که نیاز دارند باشد. در این مناطق غرب بود که عاشق و شیفته روحیات بچه‌های جبهه شده بود. انگار روحش به این مناطق گره خورده بود و مثل قله‌های همان مناطق روحیه و تاب ایستادگی‌اش سخت و سخت‌تر شد.

مدتی را در کرمانشاه، ایلام، دهلران، مندلی عراق و مدتی را هم در حلبچه در زمان حمله شیمیایی صدام گذراند. تا پایان جنگ در جبهه‌ها بود.

 

عشق به تخریب میدان‌های مین

در همان موقع که عضو رسمی سپاه شد دوره‌های تخریب و خنثی سازی را طی کرد و به یک استاد تمام عیار تخریب تبدیل شد. رفت برای پاکسازی میدانی مین. مین‌هایی که در سرتاسر مناطقی مثل کرمانشاه، کردستان، دزفول، میمک و یا فاو گسترده شده بود.

به قول خودش بچه‌های گروه تخریب در جنگ حال و هوای دیگری داشتند و چون بچه‌هایی بودند که در صف اول جنگ حضور داشتند از روحیه بالایی برخوردار بودند. همین چیزهای به ظاهر ساده بود که در دلش شوق ایستادگی و مقاومت را تقویت کرده  بود.

بازگشت به میدان‌های مین

تنها مخالفتم فقط با دلتنگی‌هایم در رابطه با دوری او بود و هست. همان زمان ‌هم از رفتنش تنها به این خاطر دلتنگ بود و بس. سال 77 بعد از این همه سال‌ها درست در زمانی که باید می‌نشست و استراحت می‌کرد و یا شاید از همه چیز‌ها دست می‌کشید اما دوران تازه‌ای را در زندگی‌اش رقم زد و رفت برای آموزش چیزهایی که روزی یاد گرفته بود.

دورانی را هم در زمانی که تازه بازنشست شده بود یکی از دوستانش در شرکت دامداری وابسته به موسسه انصار برایش کاری پیدا کرده بود. یک بار نگاهی به خودش انداخت و دید که اصلا برای چنین کاری ساخته نشده است. مدتی را هم به فراگیری دوره آتشباری همت کرد و کارت آتشباری‌اش را هم گرفت حتی تا جایی که در همدان برای ساخت طونل‌هایی که بر عهده قرارگاه خاتم نهاده شده بود از وجود علی‌اکبر استفاده می‌شد و وی به راحتی می‌توانست در این زمینه‌ها هم فعالیت داشته باشد اما انگار روحش در میدان مین گیر کرده بود.

خدمتی برای شهدا

استاد درجه یک تخریب انواع مین شده بود در پادگان قدس نیروی زمینی در همدان و همزمان هم در پادگان قهرمان استان همدان آموزش تخریب می‌‌داد. مدتی به موزه دفاع مقدس رفت و حدود دو سالی را به صورت کاملا فعال در آنجا کار کرد. بهش می‌گفتم که قدری هم به ما سر بزند ولی همیشه با خنده می‌گفت که در اینجا کار برای شهدا است. زندگی ساده و سختی را پشت سر گذاشتیم.

زمانی هم که برای کار به قرارگاه کربلا رفت این نکته را بهم گفت که ببین اولا این کار برای رضای خدا هست و تمام. دیگر اینکه این کار جز تخصص ذاتی من است و جز این کار دیگری را به این خوبی نمی‌توانم انجام دهم.

گمشده‌ای در میدان‌های مین

می‌گفت اگر بتوانم جان یکی را هم نجات دهم خیلی برایم لذت‌بخش خواهد بود که ثمره کار و تلاشم را در پاکسازی مین ببینم. وقتی هم که به آن مناطق در رفت‌ و آمد بود بسیار آرامش می‌گرفت و روحش جلا پیدا می‌کرد. گمشده‌اش واقعا در میدان‌های خطرناک مین بود. همیشه می‌گفت وقتی به مناطقی پا می‌گذارد که یادآور خاطرات هشت سال جنگ است تمام با بچه‌های جنگ بودن‌ها در ذهنش زنده می‌شد انگار دوباره به همان دوران بازگشته است.

یک هفته برای عید قربان همان سالی که شهید شد در همدان به مرخصی آمده بود و تماس گرفته شد دو سه روز مانده به عید غدیر که کار بسیاری در مناطق پاکسازی روی زمین مانده است و سریع خودت را به منطقه برسان. باید می‌رفت تا چاله‌های انباشته شده از مین را مفجر کند.

با اینکه در مرخصی بود شب‌هنگام از همدان به سمت مهران رفت و صبح روزی که شهید شده بود تماس گرفت و خبر رسیدنش را داد تا اینکه در عصر همان روز به دیدار حق شتافت. عصر همان روز تا اذان صبح فردا هر قدر که با او تماس گرفتم نشد که نشد. انگار دیگر از دستم رفته بود. همه خبر داشتند حتی بچه‌های سپاه اما ما که جزء خانوداه‌اش بودیم باید بی‌خبر می‌ماندیم.

بند پوتینم را تو باید ببندی

زمانی که ازدواج کردیم و در طی صحبت‌هایی که با هم داشتیم بهم گفت که ببین من از این شغلی که در آن هستم راضیم و پاسداری را افتخاری برای خودم می‌دانم. در این راه جبهه‌ رفتن و یا پست شبانه است و این‌ها ملزومات این کار است. این راه درآمد و زندگی من است و از این راه باید خرج و مخارج خانواده را تدارک ببینم و نباید با این قضییه مشکلی داشته باشی. تو باید بند پوتینم را ببندی و مرا راهی کنی. من هم مخالفتی نکردم و گذاشتم همه چیز را به اختیار خودش.

روز اعزامش به جبهه بهم گفت آن حرف‌هایی را که در روز خواستگاری زدم اینکه بند پوتینم را ببندی و مرا راهی جبهه کنی یادت هست؟ گفتم آره. در همان حین هم داشت از آسمان موشک و بمب می‌بارید و کوچه‌ها و خیابان‌ها پر شده بود از زخمی ها و خمپاره‌‌ها.

وضعیت قرمز اعلام شده بود و همه در همان کوچه‌ها در سنگرهایی که با دستان خود مردم احداث شده بود پناه گرفته بودند. در همان لحظات در کوچه‌ای که من مشغول بدرقه او بودم آتش بمباران شدیدتر شده بود که مرا به یک سنگری فرستاد و خودش با کوله‌باری که به دوش داشت راهی شد.

بازدید از میدان مین برای رفع دلتنگی

بعد از شهادتش با کمک یکی از دوستانش به نام سردار حسن‌خانی به همان منطقه مهران و محل شهادت علی‌اکبر رفتیم. غم عجیبی ته دلم را گرفته بود. مثل اینکه همین الان این اتفاق افتاده باشد. در طی مسیر به خودم می‌گفتم که تا چه اندازه علی‌اکبر روح بزرگی داشت که در این مسیر‌ها قدم‌ می‌گذاشت. راه بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. اصلا نمی‌شد در چنین جاهایی حضور پیدا کرد تا چه رسد به اینکه کار هم بکنی و همین مناطق جایگاهی شوند برای دلدادگی به دوران جنگ.


برچسب‌ها: شهید همتی, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 8:52 توسط بهنام صادقی |

جانباز دلاور علی باقری

عکس از سایت معبر نور


برچسب‌ها: جانباز علی باقری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 8:46 توسط بهنام صادقی |

دومین سالگرد شهادت 6 مین روب

13 ابان سالگرد شهادت 6 مین روب کشورمان که در جریان پاکسازی میادین مین کشور در مریوان به شهادت رسیدند را گرامی می داریم.


برچسب‌ها: شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 15:41 توسط بهنام صادقی |

مطالب قدیمی‌تر