یاد و خاطره شهدای پاکسازی میادین مین در خرداد ماه گرامی باد...شهیدبهزاد پرنوتین(تاریخ شهادت21 خرداد 85)،شهیدان مهدی بیات،علی کیانی (تاریخ شهادت26خرداد 88) شهیدناصر حمیری (تاریخ شهادت30خرداد88)شهیدان حجت اله جوانمرد و احمدکریم نیا (تاریخ شهادت5خرداد90)شهیدان سید حمید پورمند و غلامحسین تنگستانی(تاریخ شهادت9 خرداد90)شهیدفریدون خانی (تاریخ شهادت18 خرداد90)شهید انشاالله دارابی(تاریخ شهادت31 خرداد91).......یادشان گرامی و روحشان شاد شهدای پاکسازی میادین مین ایران

اشاره: شهید محمدرضا نوری کسی که در 29 سالگی از آسمان مریوان پر کشید جوان رشیدی بود که از 19 سالگی وارد عرصه پرخطر پاکسازی مین شد و کار در میادین خطرناک مین را به پشت میز نشینی در اداره راه‌آهن ترجیح داد. دانشجویی که در دانشگاه شادگان مدرک مهندسی برقش را گرفت و یک‌راست رفت به میادین مین تا بذر نفاق و کینه دشمن را درو کند.

متن پیش‌رو حاصل گفت‌وگوی خبرنگار دفاع پرس با مادر بزرگوار شهید محمدرضا نوری است:

­­­­محمدرضا در آذر ماه 1362 در اصفهان به دنیا آمد اما به خاطر رفتن به مدرسه، شناسنامه‌اش را شهریور ماه گرفتیم و بعد از 29 سال درست در زمانی که تلاش‌های من و پدرش در بزرگ کردن او درحال ثمر دادن بود در سیزده آبان و در عید غدیر سال 91 از میان ما رفت.

از همان زمانی که به دنیا آمد زندگی‌اش پر از حادثه بود و بسیار بیمار می‌شد. به خیلی از بیمارستان‌ها و دکترها مراجعه کردیم. حتی یک کلیه بیشتر نداشت و آخرین عملش را در بیمارستانی در اهواز انجام دادیم.

 

سه سال بیشتر نداشت که روده‌اش مشکل پیدا کرد و در بیمارستان لبافی‌نژاد تهران به مدت یک سال بستری شد. در تمام این مدت به عنوان یک مادر کنارش بودم حتی در بیمارستان. بعد از مدتی به بیمارستان علی‌اصغر(ع) تهران منتقل شد و روند درمانی‌اش در آنجا پیگیری شد.

عنایت امام هشتم به محمدرضا

تمام این عمل‌هایی که بر رویش انجام شد دکترها می‌گفتند که امید به زنده ماندنش بسیار اندک است. یک روز با خودمان عهد کردیم که شفایش را از امام رضا(ع) بگیریم. غلام حلقه به گوش امام رضا(ع) بود به همین خاطر بردمش مشهد. همان روزی که به مشهد انتقالش دادیم نور سراسر وجود محمد رضا را فرا گرفت. به طوری که احساس می‌کردی که این پسر متحول شده است. سه بار دستش را جلوی همان پنجره فولاد برد بالا و پایین آورد. همه‌مان تعجب کرده بودیم و اصلا نمی‌دانستیم که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

دکترها گفتند تا یک ساعت بیشتر دیگر زنده نمی‌ماند

زمانی که آوردمش تهران و در بیمارستان حضرت علی اصغر(ع) بستری‌اش کردم این پسر را که دیدند همه از فرط دعا قرآن به سر بودند. یکی از عمل‌هایش از ساعت 7 صبح تا ساعت 4 بعدازظهر طول کشید و در این مدت منتظر بودیم تا خداوند دوباره محمدرضا را به ما برگرداند.

دکترها می‌گفتند که عمل روده بزرگ از عمل قلب‌ بسیار سنگین‌تر و خطرناک‌تر است. تمام درگاه‌های روده‌ای‌اش به هم خورده بود و سه تا سوراخ بزرگ در روده بزرگش مشاهده می‌شد. بعد از چندین ساعت بسیار سخت و نفسگیر زمانی که گفتند عمل تمام شده است دیدم که تمام روده‌های محمدرضا بیرون افتاده است و در این مدت دکتر معالجش گفت: «این بچه تا یک ساعت بیشتر زنده نخواهد ماند»

بعد از نیم ساعت دخترم صدا زد که بیا. کنار تختش که رسیدم محمدرضا بهم گفت که مادر این لوله‌ها را دربیاور. دستش را در دستانم گذاشت. پرستارها را که صدا زدیم و به آنها از این ماجرا گفتیم به ما گفتند که مورد خاصی نیست و این یک احساس مادرانه است!

محمدرضا دوباره برگشت

خود پرستارهای بخش زمانی که وارد اتاق شدند از تعجب میخکوب بودند. رنگ به رخسار محمدرضا بازگشته بود. همه دکترها و پرستارها داخل اتاقش ریختند. تماس گرفتند با دکتری که تا همان چند ساعت قبل او را عمل کرده بود. دکترها به من با تعجب می‌گفتند که چه کار کردی؟ با آزمایشاتی که گرفتند ثابت شد که این کار چیزی شبیه به یک معجزه بود!

دکترش می‌گفت من نمی‌دانم که شما چه چیزی از خدا خواسته‌اید که این گونه خداوند به شما عنایت و نظر کرده است. محمدرضا در ده سالگی هم یکی از کلیه‌هایش را از دست داد و از آن موقع تا زمان شهادتش با همان یک کلیه زندگی می‌کرد. این همه زندگی محمدرضا بود.

فرزندت را دوباره بازمی‌گردانیم

همسایه‌هایمان یک زمانی خواب دیده بودند که پیامبر(ص) و امام علی (ع) به خواب آنها آمده‌اند و می‌فرمایند که به این مادر بگو که این همه ناله و گریه نکند و ما را نلرزاند؛ فرزندش را به او برمی‌گردانیم و محمدرضا را به او می‌بخشیم.

حتی یکی از همسایه‌هایمان فردای روزی که من سر سفره حضرت ابولفضل(ع) دعا و گریه و زاری کرده بودم؛ خواب دیده بود که حضرت زهرا آمده به خوابش و گفته که به این مادر بگو که این همه ناله و زاری نکند و با این کارش تن ما را نلرزاند. فرزندش را به او برمی‌گردانیم.

می‌گفت جسم و روحم در این بیابان‌هاست

ده سال قبل از شهادتش از سال 81 وارد این کار شد. از 18 سالگی. پدرش برای او در راه‌آهن کار پیدا کرد اما یک ماه نشده از آنجا استعفا داد و راهی میدان مین شد. بارها شده بود به سبب سن کمی که داشت از کار پاکسازی مین اخراج شده بود اما هر بار با اراده‌ای مصمم‌تر و جدی‌تر وارد می‌شد. زمانی که من از فراغ او گریه ‌می‌کردم می‌گفت که مادر گریه نکن و اشک نریز من روحم و جسمم در این بیابان‌ها رها شده است.

دوستانش تعریف می‌کردند به سبب اینکه جسمش از داشتن یک کلیه و بیماری‌هایی که در دوران کودکی با آنها دست به گریبان بود، ناراحت بود؛ نمی‌گذاشتیم که جسم سنگین بلند کند اما گاهی اوقات می‌دیدیم که وزنه‌های بسیار سنگین مین‌یابی را بر روی شانه‌اش و داخل خاک‌ریزها بلند می‌کند و می‌برد و در این گل‌ و لای‌ها دنبال انواع مین می‌رود.

ستون خانه بود

بسیار پسر خوبی بود و آخرین بچه خانواده. در دانشگاه شادگان مهندسی برقش را تمام کرده بود و شده بود یک مهندس برق تمام عیار. اما این عشق به بیابان و مین‌روبی هیچ‌گاه این بچه را رها نکرد. بعدها فهمیدیم که به خاطر کارش این دانشگاه را انتخاب کرده بود که به مناطق مین‌روبی نزدیک باشد و بهتر بتواند به عشقش برسد.

نظم یکی از بهترین خصلت‌هایش بود. زمانی که می‌گفتیم ساعت 9 خانه‌ باش دقیقا در همان وقت خانه بود. اصلا تکبر و غرور نداشت. آنقدر با ما راحت بود که تمام زندگی‌اش را در اختیار ما قرار داده بود. پسری در این سن و سال که 28 سالش بود عابر بانکش را در اختیار من قرار داده بود زمانی که حقوقش را می‌ریختند از مریوان تماس می‌گرفت و از ما مقدار حقوقش را جویا می‌شد.

خریدی که در روز آخر برای خواهرهایش انجام داد

بسیار بچه شاد و شوخی بود. اهل بگو بخند اما اصلا با غیبت کردن میانه‌ای نداشت. زمانی که می‌دید که باب غیبت در جایی باز است حتما آن مجلس را با ناراحتی ترک می‌کرد. به هیچ عنوان نه حرف کسی را می‌زد و نه به جایی حرف می‌برد.

بسیار با خدا و مهربان بود حتی سرش را بلند نمی‌کرد که به مادرش که من باشم بگوید تو. تمامی رفتارهایش با احترام و با عزت بود و روز آخری هم که می‌رفت قبل از خداحافظی تمام خواهرهایش را به بازار برد و برای آنها خرید کرد. می‌خواست دل آنها را شاد کند.

خداحافظ ای داغ بر دل نهفته

روز آخری که داشت خداحافظی می‌کرد پدرش با اندوه فراوان گفت که محمدرضا نرو. یک لقمه نانی درمی‌آوریم و باهم می‌خوریم و خدا بزرگ است. همان موقع پدرش فهمیده بود که این آخرین دیدار با محمدرضا است و ما دیگر او را نمی‌توانیم ببینیم.

از آنجایی که تک پسر بود و آخرین بچه خانواده، من و پدرش به همراه خواهرانش مخالف رفتنش به میدان مین بودیم. روزی هم که رفت به منطقه عملیاتی پاکسازی مین می‌گفت زمانی که من یک مین را از زمین خارج می‌کنم نه تنها جان یک انسان که حتی جان یک حیوان را نجات می‌دهم و این یک دنیا ارزش دارد. محمدرضا تمام این کارها را از روی عشق انجام می‌داد به طوری که نه با دستکش خاصی بلکه همه این کارها را با دست خالی انجام ‌می‌داد.

مادر از من راضی باش

هنگام خداحافظی دستم را بوسید و به من گفت که ازم راضی باش. با ناراحتی گفتم محمدرضا مگه چه اتفاقی افتاده؟ به من گفت که ان‌شاالله از این دنیا تا به آن دنیا دست به خاک که می‌زنی طلا بشود. به او گفتم که محمدرضا دیگر این طور نکن. از زیر قرآن که ردش کردم دیدم که این بچه دیگر رفتنی است. فهیمدم که این خداحافظی خداحافظی آخر است و محمدرضا دیگر بر نخواهد گشت.

هنوز صدایش در گوشم است

حتی روز جمعه تا ساعت 8/30 با محمدرضا صحبت کردم و هنوز صدایش در گوشم است. روز شنبه عید غدیر خم بود. ساعت 8 صبح شنبه پدرش از من خواست که بیدار شوم و با محمدرضا تماس بگیرم. گفتم که محمدرضا الان رسیده و خسته و کوفته است بعدا تماس بگیریم بهتر است.

قبل از ساعت 10/30 صبح که محمدرضا به شهادت رسیده بود پدرش می‌گفت که ای کاش با او تماس می‌گرفتیم. پدرش از من بهتر می‌توانست این دلشوره را درک کند و نگران وضعیت محمدرضا در مریوان بود.

قبل از این لحظه‌ها چند باری که تماس گرفتم دیدم که تلفنش را جواب نمی‌دهد و خاموش است. با خودم گفتم که حتما خسته است و خوابیده. درست در ساعتی که محمدرضا به شهادت رسید پدرش گفت که دیگر نمی‌خواهد تماس بگیری، محمدرضا شهید شده است. پدرش طوری با یقین این را گفت که ما در همان لحظه احساس کردیم که محمدرضا دیگر از دست رفته است.

گفت و گو: مهدی سلطانی


برچسب‌ها: شهید محمدرضانوری, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 7:25 توسط بهنام صادقی |

شهید گودرزی(سمت راست)شهیدسیدفاطمی(سمت چپ)

عکس از اسماعیل نوری


برچسب‌ها: شهید گودرزی و شهید سید فاطمی
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 16:48 توسط بهنام صادقی |

اشاره: شهید علی‌اکبر همتی یکی از همان شش پرستویی است که در روز عید غدیرخم در منطقه مرزی مریوان در حین پاکسازی میدان‌های وسیع مین به درجه شهادت نائل شد. استاد تمام عیار تخریب انواع مین‌ها عاقبت به عهدی که با مولایش بسته بود و در همان روز عید غدیرخم وفا کرد و خلعت شهادت پوشید. مردی که در صفا و خلوص و شوخ طبعی‌اش شهره همه تخریب‌چی‌ها در منطقه مرزی مریوان بود.

همسر شهید علی‌اکبر در گفت و گو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، ضمن بیان ویژگی‌ها و روحیات شهید همتی اشاره‌ای هم داشت به قول و قراری که در روز اعزام او به جبهه با او بسته بود هر چند که اشک‌هایش مجال صحبت را برای دقایقی از او گرفت:

تولد یک سردار

اول مرداد 1343  که همان موقع هم مصادف با نهم محرم بود در استان همدان به دنیا آمد. خود ما هم اصالتا همدانی هستیم از آنجایی که دختر خاله و پسرخاله بودیم ازدواج کردیم و حاصل این ازدواج دو پسر 25 و 23 ساله به نام‌های احسان و مجتبی و یک دختر 6 ساله به نام یاسمن است. در 13 آبان 91 مصادف با روز عید غدیر در منطقه مرزی مریوان به شهادت رسید و ما را با دنیایی از دلتنگی تنها گذاشت.

در حین انجام کار برای انهدام چاله‌های انباشته شده از مین بود که یکی از مین‌های درون چاله منفجر شد و علی‌اکبر به آرزویش رسید. از خدا خواسته بود به گونه‌ای شهید شود که هیچ اثری از پیکرش باقی نماند. همین‌طور هم شد و تنها یک دست از او برگشت. دستی که همیشه در راه رضای حق کار انجام داده بود.

همیشه تابع ولایت امر بود و در نهایت در روز عید غدیر با مولای خود پیمان بست و با خون خودش آن را امضا کرد.

قبل از سن 15 سالگی عضو بسیج شد و با فعالیتی که در پایگاه‌ها داشت به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد و در سال 62 هم عضو رسمی سپاه شد.

زمانی برای حضور در جبهه‌ها

در دوران دفاع مقدس در همه مناطق در جنگی به خصوص مناطق عملیاتی غرب حضور پیدا کرد. کارش طوری شده بود که به خودش وظیفه می‌دانست در هر کجایی که نیاز دارند باشد. در این مناطق غرب بود که عاشق و شیفته روحیات بچه‌های جبهه شده بود. انگار روحش به این مناطق گره خورده بود و مثل قله‌های همان مناطق روحیه و تاب ایستادگی‌اش سخت و سخت‌تر شد.

مدتی را در کرمانشاه، ایلام، دهلران، مندلی عراق و مدتی را هم در حلبچه در زمان حمله شیمیایی صدام گذراند. تا پایان جنگ در جبهه‌ها بود.

 

عشق به تخریب میدان‌های مین

در همان موقع که عضو رسمی سپاه شد دوره‌های تخریب و خنثی سازی را طی کرد و به یک استاد تمام عیار تخریب تبدیل شد. رفت برای پاکسازی میدانی مین. مین‌هایی که در سرتاسر مناطقی مثل کرمانشاه، کردستان، دزفول، میمک و یا فاو گسترده شده بود.

به قول خودش بچه‌های گروه تخریب در جنگ حال و هوای دیگری داشتند و چون بچه‌هایی بودند که در صف اول جنگ حضور داشتند از روحیه بالایی برخوردار بودند. همین چیزهای به ظاهر ساده بود که در دلش شوق ایستادگی و مقاومت را تقویت کرده  بود.

بازگشت به میدان‌های مین

تنها مخالفتم فقط با دلتنگی‌هایم در رابطه با دوری او بود و هست. همان زمان ‌هم از رفتنش تنها به این خاطر دلتنگ بود و بس. سال 77 بعد از این همه سال‌ها درست در زمانی که باید می‌نشست و استراحت می‌کرد و یا شاید از همه چیز‌ها دست می‌کشید اما دوران تازه‌ای را در زندگی‌اش رقم زد و رفت برای آموزش چیزهایی که روزی یاد گرفته بود.

دورانی را هم در زمانی که تازه بازنشست شده بود یکی از دوستانش در شرکت دامداری وابسته به موسسه انصار برایش کاری پیدا کرده بود. یک بار نگاهی به خودش انداخت و دید که اصلا برای چنین کاری ساخته نشده است. مدتی را هم به فراگیری دوره آتشباری همت کرد و کارت آتشباری‌اش را هم گرفت حتی تا جایی که در همدان برای ساخت طونل‌هایی که بر عهده قرارگاه خاتم نهاده شده بود از وجود علی‌اکبر استفاده می‌شد و وی به راحتی می‌توانست در این زمینه‌ها هم فعالیت داشته باشد اما انگار روحش در میدان مین گیر کرده بود.

خدمتی برای شهدا

استاد درجه یک تخریب انواع مین شده بود در پادگان قدس نیروی زمینی در همدان و همزمان هم در پادگان قهرمان استان همدان آموزش تخریب می‌‌داد. مدتی به موزه دفاع مقدس رفت و حدود دو سالی را به صورت کاملا فعال در آنجا کار کرد. بهش می‌گفتم که قدری هم به ما سر بزند ولی همیشه با خنده می‌گفت که در اینجا کار برای شهدا است. زندگی ساده و سختی را پشت سر گذاشتیم.

زمانی هم که برای کار به قرارگاه کربلا رفت این نکته را بهم گفت که ببین اولا این کار برای رضای خدا هست و تمام. دیگر اینکه این کار جز تخصص ذاتی من است و جز این کار دیگری را به این خوبی نمی‌توانم انجام دهم.

گمشده‌ای در میدان‌های مین

می‌گفت اگر بتوانم جان یکی را هم نجات دهم خیلی برایم لذت‌بخش خواهد بود که ثمره کار و تلاشم را در پاکسازی مین ببینم. وقتی هم که به آن مناطق در رفت‌ و آمد بود بسیار آرامش می‌گرفت و روحش جلا پیدا می‌کرد. گمشده‌اش واقعا در میدان‌های خطرناک مین بود. همیشه می‌گفت وقتی به مناطقی پا می‌گذارد که یادآور خاطرات هشت سال جنگ است تمام با بچه‌های جنگ بودن‌ها در ذهنش زنده می‌شد انگار دوباره به همان دوران بازگشته است.

یک هفته برای عید قربان همان سالی که شهید شد در همدان به مرخصی آمده بود و تماس گرفته شد دو سه روز مانده به عید غدیر که کار بسیاری در مناطق پاکسازی روی زمین مانده است و سریع خودت را به منطقه برسان. باید می‌رفت تا چاله‌های انباشته شده از مین را مفجر کند.

با اینکه در مرخصی بود شب‌هنگام از همدان به سمت مهران رفت و صبح روزی که شهید شده بود تماس گرفت و خبر رسیدنش را داد تا اینکه در عصر همان روز به دیدار حق شتافت. عصر همان روز تا اذان صبح فردا هر قدر که با او تماس گرفتم نشد که نشد. انگار دیگر از دستم رفته بود. همه خبر داشتند حتی بچه‌های سپاه اما ما که جزء خانوداه‌اش بودیم باید بی‌خبر می‌ماندیم.

بند پوتینم را تو باید ببندی

زمانی که ازدواج کردیم و در طی صحبت‌هایی که با هم داشتیم بهم گفت که ببین من از این شغلی که در آن هستم راضیم و پاسداری را افتخاری برای خودم می‌دانم. در این راه جبهه‌ رفتن و یا پست شبانه است و این‌ها ملزومات این کار است. این راه درآمد و زندگی من است و از این راه باید خرج و مخارج خانواده را تدارک ببینم و نباید با این قضییه مشکلی داشته باشی. تو باید بند پوتینم را ببندی و مرا راهی کنی. من هم مخالفتی نکردم و گذاشتم همه چیز را به اختیار خودش.

روز اعزامش به جبهه بهم گفت آن حرف‌هایی را که در روز خواستگاری زدم اینکه بند پوتینم را ببندی و مرا راهی جبهه کنی یادت هست؟ گفتم آره. در همان حین هم داشت از آسمان موشک و بمب می‌بارید و کوچه‌ها و خیابان‌ها پر شده بود از زخمی ها و خمپاره‌‌ها.

وضعیت قرمز اعلام شده بود و همه در همان کوچه‌ها در سنگرهایی که با دستان خود مردم احداث شده بود پناه گرفته بودند. در همان لحظات در کوچه‌ای که من مشغول بدرقه او بودم آتش بمباران شدیدتر شده بود که مرا به یک سنگری فرستاد و خودش با کوله‌باری که به دوش داشت راهی شد.

بازدید از میدان مین برای رفع دلتنگی

بعد از شهادتش با کمک یکی از دوستانش به نام سردار حسن‌خانی به همان منطقه مهران و محل شهادت علی‌اکبر رفتیم. غم عجیبی ته دلم را گرفته بود. مثل اینکه همین الان این اتفاق افتاده باشد. در طی مسیر به خودم می‌گفتم که تا چه اندازه علی‌اکبر روح بزرگی داشت که در این مسیر‌ها قدم‌ می‌گذاشت. راه بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. اصلا نمی‌شد در چنین جاهایی حضور پیدا کرد تا چه رسد به اینکه کار هم بکنی و همین مناطق جایگاهی شوند برای دلدادگی به دوران جنگ.


برچسب‌ها: شهید همتی, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 8:52 توسط بهنام صادقی |

جانباز دلاور علی باقری

عکس از سایت معبر نور


برچسب‌ها: جانباز علی باقری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 8:46 توسط بهنام صادقی |

دومین سالگرد شهادت 6 مین روب

13 ابان سالگرد شهادت 6 مین روب کشورمان که در جریان پاکسازی میادین مین کشور در مریوان به شهادت رسیدند را گرامی می داریم.


برچسب‌ها: شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 15:41 توسط بهنام صادقی |


تمام این سال‌ها را با انتظار سر کردم/شناسایی میدان‌های مین به وسعت هزاران کیلومتر مربع


در تمام هشت سال جنگ همان 15 روزی را که در هر ماه به منطقه اعزام می‌شد تا ساعت 12 شب منتظر می‌ماندیم تا تماس بگیرد و خبر سلامتی‌اش را بدهد. هر روز را به همین شیوه به سر می‌بردیم تا روز بعد که خدا بزرگ بود.
تمام این سال‌ها را با انتظار سر کردم/شناسایی میدان‌های مین به وسعت هزاران کیلومتر مربع

اشاره: شهید عبدالرضا قربانعلی استاد درجه یک تخریب و خنثی‌سازی انواع راکت‌ها و بمب‌ها، در سال 57 برای طی دوره آموزشی به آمریکا اعزام شد و در زمان جنگ تحمیلی هم عهد‌ه‌دار انجام مسئولیت‌های خطیری شد که تنها از عهده‌ مردانی همچون او بر‌می‌آمد.

ایام بازنشستگی‌اش مساوی بود با حضور دوباره در همان مناطق عملیاتی دوران دفاع مقدس. آنقدر در این راه ثابت‌قدم ماند تا اینکه در 23 مهرماه 1390 هنگام پاکسازی میادیم مین مناطق شمالغرب کشور به درجه رفیع شهادت نائل شد.

متن پیش رو گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس با همسر شهید عبدالرضا قربانعلی است. هرچند که غم فراق چنین مردی آنقدر برای همسرش سنگین است که بارها در هنگام گفت‌وگو به سبب تألم خاطر برای لحظاتی از ادامه صحبت باز می‌ماند.

اعزام به آمریکا برای طی دوره آموزشی

عبدالرضا در اسفند 1335 در منطقه فشم در ناحیه رودبار قصران به دنیا آمد. اصالتا نیز اهل همانجا بود. دوران خدمت سربازی را که طی کرد به وسیله یکی از دوستانش که همان وقت‌ها در نیروی هوایی خلبان بود به استخدام این نیرو درآمد و قبل از پیروزی انقلاب یعنی در ابتدای سال 1357 برای طی دوره آموزشی تخریب و خنثی سازی مین و راکت به آمریکا اعزام شد.

حدود 6 ماه برای طی یک دوره فشرده در آمریکا به سر برد و بعد از مراجعت به ایران در همان منطقه هوایی مهرآباد مشغول به کار شد. ما یک سال قبل از آغاز جنگ یعنی در سال 58 هم ازدواج کردیم که ماحصل این ازدواج دو پسر و یک دختر است.

ممانعت نیروی هوایی و اصرار به حضور داوطلبانه در جبهه‌ها

جنگ که شروع شد خودش را به جبهه‌ها رساند. از آنجایی که استخدام رسمی نیروی هوایی ارتش بود اجازه نداشت که به صورت داوطلبانه و یا خارج از برنامه‌های ستاد به جبهه اعزام شود به همین خاطر بدون رضایت و از آنجایی که علاقه بسیاری برای حضور خودجوش در خط مقدم جبهه داشت، به مدت سه ماه به عنوان داوطلب در جبهه‌ها حضور پیدا کرد و در همان مدت هم در گردان شهادت نام‌نویسی کرد.

حتی منطقه که می‌رفت از قرارگاه رعد با تلفن عمومی که در محوطه مسکونی قرار داشت تماس می‌گرفت و ما به پای تلفن می‌رفتیم تا منتظر تماس ایشان باشیم. آن روزها حتی تا ساعت 12 شب منتظر تماسش می‌شدیم و به محض اینکه صحبت می‌کردیم خیالمان راحت می شد و با خودمان می گفتیم که تا فردا خدا بزرگ است.

بعد از این سه ماه حضور داوطلبانه در جبهه‌ها؛ مابقی آن را تا 8 سال پایانی جنگ به صورت متمادی 15 روز تهران و 15 روز دیگر در سایر استان‌ها به کار و تلاش همت کرد. در طی همه این سال‌ها که از خانواده و شهر و دیار دور بود؛ سفر بخشی از زندگی‌اش شده بود، ما هم به سبب شغلی که عبدالرضا داشت به شهرهای جنوبی کشور مانند چابهار و یا بندرعباس مهاجرت می‌کردیم.

عبدالرضا عضو گروه یازده نفره‌ای بود که برای تخریب و خنثی‌سازی بمب‌ها و راکت‌ها آموزش دیده بودند و این زمینه تخصص‌های لازم را داشتند. کارشان این بود که در مناطق مختلف کشور بمب‌ها و راکت‌هایی را که  عمل نکرده بودند؛ خنثی کنند.

بازگشت به میدان‌های مین

بعد از پایان جنگ تحمیلی، استاد پایگاه شماره یک در امور تخریب شد. در این پایگاه با همان روحیه‌ای که بعد از سال‌ها مجاهدت و کار در جبهه‌ها به دست آورده بود؛ بازنشسته شد.

چند ماهی برای این که حوصله‌اش بعد از عمری فعالیت در عرصه‌های پرخطر با بی‌کاری و بازنشستگی سر نرود دنبال کار عادی رفت اما دید که حوصله‌اش با این کارها سر جا نمی‌آید. باز برگشت به دنبال همان گروه تخریبی که داشت و ادامه همان کار را گرفت.

از 9 سال پیش کارش را در منطقه ایلام شروع کرد و به مدت 5 سال در این منطقه و نیز در استان کرمانشاه در نوار مرزی حضور یافت. در ابتدا به عنوان ناظر و سپس به عنوان سرناظر میدان‌های مین در منطقه حضور یافت. این 6 ماه آخر را به منطقه خوزستان برای مدیریت مین‌زدایی آمده بود که این سفر با شهادتش همراه شد. در همین شش‌ماهی که در منطقه خوزستان حضور داشت 7 الی 8 میدان وسیع مین را خودش شناسایی کرد که وسعت این میدان‌ها گاهی به 300 هزار کیلومتر می‌رسید.

نقطه عروج

همان وقت‌ها هم دلم رضا نمی‌داد که برود برای پاکسازی مین. حقیقتا تمامی این سال‌ها را با انتظار به سر کردم. در همین مناطق بود که با منطقه ‌وسیعی از میدان مین مواجه می‌شود که به شکل یک تالاب درآمده بود و بدون اینکه متوجه شود پایش روی مین می‌رود.

بعد از شهادتش زمانی که به آن مناطق رفتم اصلا احساس نمی‌کردم که چنین مناطقی وجود داشته باشد و اینکه خودش این مسیر را انتخاب کرده بود. می‌ترسیدم که اگر او را در همان زمان از رفتن منع کنم به شکل دیگری دچار مشکل شود.

هر بار هم که به او می‌گفتیم که از رفتن امتناع کند می‌گفت که دیگر نمی‌تواند از این کار صرفنظر کند. به نحوی آلوده این کار شده بود و نمی‌توانست از آن دل بکند. می‌خواست که رفتن به اهواز جزء آخرین برنامه‌هایش برای پاکسازی مین باشد و دیگر از این کار بیرون بیاید که نشد.

غذای نذری که باید پخته می‌شد

 قبل از اینکه شهید شود یک مراسم عزاداری به سنت هرساله در ناحیه فشم داشت و این مراسم سالیان بسیاری به وسیله اجدادش پی‌ریزی شده بود. عبدالرضا می‌خواست خودش در غذا پختن شرکت کند. به همین خاطر لوازم و ملزومات غذا پختن را قبل از شهادتش تهیه کرد. بسیار تاکید داشت که این مورد حتما انجام بگیرد. دو سال قبل از اینکه شهید شود پدرش به رحمت خدا رفت و این وظیفه به عهده ایشان محول شد.

آدمی بود که شهادت باید نصیبش می‌شد و در این هشت سال جنگ موقعیت‌های بسیاری بود که او را تا مرز شهادت پیش برد. مردی بسیار مذهبی بود. با جوان‌ترها مانند خودشان و با سن‌و‌سال دارها هم به اقتضای سن خودشان رفتار می‌کرد. هم از نظر دینی برایش داشتن حجاب و یا خواندن نماز اول وقت دارای اهمیت بود و هم اینکه اگر کسی مقداری از این چیزها را رعایت نمی‌کرد زیاد در این مورد سختگیری نشان نمی‌داد.

جوان‌ترها  تحت تاثیر اخلاق عبدالرضا

زمان شهادتش بسیاری از جوان‌هایی که با اخلاق ایشان آشنایی داشتند در تشییع جنازه ایشان حاضر بودند که حتی ما آنها را نمی‌شناختیم. برخی از فامیل‌های دور ما که مقید به داشتن حجاب سفت و سخت نبودند در تشییع جنازه عبدالرضا شرکت کردند و به خاطر روح این شهید همگی تصمیم گرفته بودند که روسری‌های خودشان را جلو بکشند تا با این کار به شهید ادای احترام کنند.

هنوز هم که هنوز است خیلی در مورد این شهید صحبت می‌کنند. در خانواده و دوستان همیشه حرف عبدالرضا است. در تشییع جنازه‌اش اصلا فکر نمی‌کردم که این اتفاق بیافتد. برای حضور گروه موزیک نیروی هوایی در مراسم تشییع یکی از دوستانش که قبل از او به شهادت رسیده بود بسیار تلاش کرد اما موفق نشد که گروه سرود را برای آن مراسم تدارک ببیند. ولی در مراسم تشییع خودش نمی‌دانم که چطور شد که گروه سرود کاملا حضور پیدا کرده و به اجرای مراسم پرداختند و تشییع جنازه‌اش در کمال احترام برگزار شد.

دلتنگی بچه‌ها

بچه‌ها با روحیاتی که از پدرشان سراغ داشتند و نیز از آنجایی که راه پدرشان به شهادت ختم شد تا حدودی با این موضوع و غم فراق پدرشان کنار آمده‌اند و به رضای خداوند راضی هستند. در طی این سال‌ها که بدون حضور عبدالرضا طی شده است بچه‌ها برای اینکه من مبادا از ذکر نام پدرشان دلتنگ شوم سعی می‌کنند که در کنار من چیزی بروز ندهند اما گاهی اوقات می‌بینم که در کنجی از خانه و یا در اتاق خوابشان گریه می‌کنند.


برچسب‌ها: شهید عبدالرضا قربانعلی, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 20:30 توسط بهنام صادقی |

صادق در روز شهادت حال و هوای دیگری داشت/ آیناز این روزها بهانه پدرش را می‌گیرد

صادق در روز شهادت حال و هوای دیگری داشت/ آیناز این روزها بهانه پدرش را می‌گیرد

اشاره: شهید صادق محمدی یکی از همان شهدایی است که جانش را دستانش گرفت تا بذر کینه و عداوت دشمن بعث را از میدان های مین دهلران درو کند. کسی که به تعبیر برادرش مرتضی شجاعت عجیبی در ایجاد معبر در میدان‌های مین داشت.

متن پیش رو گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با برادر این شهید گرانقدر است.

خانواد‌ه‌ای از جنس جهاد

صادق متولد 1364 بود در همین منطقه دهلران. ما 6 برادر و دو خواهر بودیم و صادق از همه ما به لحاظ سنی کوچکتر بود. یکی از برادرهایم به نام نورالدین از قسمت پا در دوران دفاع مقدس به درجه جانبازی رسید و برادر دیگرم محمد در شلمچه شیمیایی شد و برادر دیگرم عبدالکریم دو ماه قبل از اینکه صادق به شهادت برسد پایش به روی یک مین گوجه‌ای رفت و از ناحیه پا جانباز شد.

به دنبال کار در شرکت‌های پاکسازی مین

صادق بعد از اتمام دوره سربازی‌اش برای گذران زندگی با توجه به اینکه تازه ازدواج کرده بود به استخدام یک شرکت مین‌روبی درآمد. به همین خاطر هر دو نفرمان جذب شرکت‌های پاکسازی مین شدیم. در دهلران هم کارخانه و یا کارگاهی برای گذران زندگی نیست.

در این شرکت‌ها از حقوق و مزایا خبری نیست. زندگی همین‌طور جریان داشت و نهایتا بعد از چند سال جنگ و ستیز با انواع مین‌های آماده انفجار بر اثر انفجار یک مین ضدنفر گوجه‌ای در حین پاکسازی در 21 فروردین سال 90 به شهادت رسید. زمانی که به شهادت رسید دخترش تنها شش ماه بیشتر نداشت.

فرمانده‌ی صادق

قسمت‌های شرهانی، چم‌هندی، منطقه عملیاتی کلات و دهلران مناطقی بود که برای پاکسازی می‌رفتیم. با جرات و جسارت بسیار بالایی در این کار وارد شده بود به طوری که فرماندهانی که تا به آن روز چند سالی را در کار پاکسازی میدان مین بوده‌اند به او به چشم یک فرمانده تمام عیار نگاه می‌کردند.

زمانی که وارد میدان مین می‌شد معبرهایی که‌ می‌زد واقعا آدم را به وجد می‌آورد و احساس می‌کردی که این فرد یک کارشناس مین‌روبی در منطقه است.

از زمانی که باهم وارد این کار شدیم با هم بودیم. چه زمانی که در روزها مشغول پاکسازی در میدان‌های مین بودیم چه زمانی که به سبب دوری راه تا خانه مجبور بودیم در مناطق عملیاتی بمانیم.

قرض‌هایم را ادا کن

قبل از روزی که به شهادت برسد یعنی در روز شنبه آن‌طور که بعدها خانمش تعریف کرد؛ به او گفته بود می‌خواهم تمام بدهی‌هایی را که به اشخاص دیگر دارم بنویسم و به تو بدهم. به این خاطر که احتمال خطر بسیاری می‌رود چرا که فردا میدان مین بسیار خطرناکی را برای پاکسازی انتخاب کرده‌ایم و شاید دیگر برگشتی در کار نباشد. خانمش از این حرف بسیار ناراحت و دلگیر شد.

 صبح روزی که باهم برای کار می‌رفتیم صادق همیشه با خودش یک فلاسک چایی آورده بود که شاید در آن روز همه بچه‌ها را میهمان چایی کرد. در آن روز بر خلاف همه روزها من اصلا صادق را به چشم ندیدم. انگار با ما به منطقه نیامده بود. نمی‌دانم بد جور دلشوره داشتم و احساس می‌کردم هر آن باید منتظر وقوع حادثه‌ی بدی باشم.

آن روز صادق بر خلاف همیشه خیلی ساکت و آرام داشت کارش را می‌کرد و با کسی حرفی نمی‌زد. در حالی که در روزهای عادی مثل همان روز با بچه‌ها بگو و بخند راه می‌انداخت.

همان لحظه‌ای هم که به شهادت رسید با یکی دیگر از دوستانش به نام مصطفی که صحبت می‌کردم گفت که او آن روز متوجه حالت آرام و همراه با طمأنینه صادق شده بود و دیده بود که صادق قبل از اینکه کار شروع بشود لحظاتی را بسیار آرام و بدون نگرانی خوابیده بود انگار که سال‌هاست به خواب سنگینی فرو رفته است.

میدان‌های مین نامنظم

میدان مین PMمیدان مین نامنظمی بود که در آن روز برای پاکسازی انتخاب کرده بودیم. این میدان به سبب نوع توزیع مین در وسعت حداکثری آن بسیار چالش برانگیز است و احساسمان این بود که این میدان باعث آزار و اذیت ما بشود اما خواست خدا بود که در آن روز این میدان از بچه‌های ما تلفات نگرفت.

وارد میدان مین ساده‌ای شدیم که پر از مین‌های ضدتانک و مین‌های ضدنفر یا همان مین‌ گوجه‌ای بود. پاکسازی را شروع کردیم. نزدیک‌های ساعت 10 الی 11 صبح بود که برای کمی استراحت و تجدید قوا کار را تعطیل کردیم و برای صبحانه آماده شدیم. در مناطق پاکسازی میدان‌های مین اگر نیروی کار خسته و کوفته باشد احتمال وقوع انفجار و دادن تلفات تا مقدار بالایی افزایش می‌یابد.

من و صادق روی یک نوار میدانی با هم کار می‌کردیم و من اغلب مواقع به سبب هموار بودن زمین میدان مین صادق را در کنار خودم می‌دیدم.

منطقه‌ای که برای پاکسازی دل‌شیر می‌خواست

بعد از پاکسازی مین‌های ضد تانک به مین‌های ضد نفری رسیدیم که در ماه‌های گذشته تلفات زیادی از نیروهای ما گرفته بود. بسیاری از این مین‌ها به سبب فرسایش‌هایی که در این چند سال اتفاق افتاده است تا مرز انفجار، خطرناک هستند. به همین خاطر به صادق گفتم که برای اینکه تلفات ما خدای نخواسته افزایش یابد بهتر است که از همدیگر فاصله بگیریم و صادق هم قبول کرد. از هم فاصله گرفتیم.

بعد از اتمام صبحانه هنوز کار را شروع نکرده ‌بودیم که دیدم صادق آن روز برخلاف سایر روزها زودتر از همه وارد میدان مین شده است.

 

صدای انفجاری که سرها را به سمت خودش برگرداند

هنوز من سر سفره بودم و شاید تنها دو دقیقه با برادرم که در نوار دیگری مشغول خنثی‌سازی بود فاصله داشتم. بعد از گذشت چند دقیقه صدای انفجاری در منطقه پیچید و همه به آن نقطه‌ای که صادق در آنجا مشغول به کار بود دویدیم. ا‌ز آنجایی که در حین خنثی‌سازی فاصله سر صادق تا خود مین بسیار کم بود موج انفجار و ترکش‌ قسمت‌های پیشانی و سمت چپ صورتش را داغان کرده بود و ترکش‌های مین حتی تا پشت گردنش رسیده بود.

بلافاصله پیکر صادق را به بیمارستانی در دزفول انتقال دادیم و در بیست‌وچهار ساعتی که در بیمارستان بود بعد از عمل، به شهادت رسید.

دنیا به پیش چشم داغدار من سیاه

در آن لحظه تمام دنیا در برابر چشمانم سیاه شد و اصلا قادر به دیدن جایی نبودم و نمی‌دانستم که به کجا درحال حرکت هستم. وقتی به صادق رسیدم موج انفجار به قدری زیاد بود که پیشانی‌اش را کاملا شکافته بود و خون به بیرون ریخته می‌شد. خودم را به روی صادق انداختم و بچه‌ها به زور مرا از روی صادق جدا کردند و به خارج از میدان مین انتقال دادند.

بعد از شهادت صادق تا یک ماه وارد میدان مین نشدم‌. چون اصلا دست و دلم به کار نمی‌رفت و نمی‌توانستم عدم حضور صادق را در کنارم در هنگام پاکسازی تحمل کنم.

میدانی که باز هم قربانی خواهد گرفت

خود من هشت سالی هست که در این کار هستم و می‌توان گفت که تقریبا به این کار آلوده شده‌ام و دیگر راه برگشتی برایم نیست! عادت به کار دیگری هم ندارم و با همه سختی و دشواری که این کار دارد برای تامین معاش خانواده و زن و در این شرایط بی‌کاری در منطقه دهلران، به استخدام شرکت‌های پاکسازی مین درمی‌آییم که غالبا بدون بیمه و مزایا افراد را به کار می‌گیرند. آیناز، دختر شهید صادق حالا سه سال دارد و تازه بهانه بابایش را می‌گیرد. برخی اوقات در خانه پدرم که تصویر بزرگتر صادق را در آنجا گذاشته‌ایم بی‌اختیار به عکس خیره می‌شود طوری که انگار فهمیده‌ است که چند سالی است که بابا ندارد.

گفت‌وگو: مهدی سلطانی


برچسب‌ها: شهید صادق محمدی, شهدای پاکسازی میادین مین
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 7:28 توسط بهنام صادقی |

این سال‌ها ده‌ها بار مُردم و زنده شدم/ فرزندم نمی‌‌دانست پدرش نظامی است

همسر شهید:این سال‌ها ده‌ها بار مُردم و زنده شدم/ فرزندم نمی‌‌دانست پدرش نظامی است

اشاره: شهید محمدرضا طرازی از شهدای پاکسازی میادین مین است که در آذر 88 آسمانی شد. کسی که روزگاری در صف اول نبرد بود و تمام هشت سال را مثل مرد ایستاد و از جایش تکان نخورد. بعد از همه آن سال‌ها هم رفت تا مناطقی را که آلوده‌ به خوشه‌های مرگ بعثیان بود پاکسازی کند.

متن پیش رو گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با همسر این شهید گرانقدر است.

محمدرضا متولد 1342 بود. خودم اهل آشتیان اراک هستم و محمدرضا اهل خمین بود. از طریق یکی از دوستان با هم آشنا شدیم و ازدواجمان شکل گرفت و حاصل آن هم سه فرزند بود به نام‌های قاسم، الهه و زینب.

از همان زمان می‌دانستم که برای این دنیا نیست. در منطقه عملیاتی دهلران در پاکسازی مین در آذر 88 به شهادت رسید. اصلا حال و هوای دیگری داشت. مدام درگیر جنگ و جبهه بود. از 17 سالگی وارد جبهه شد. برای این‌ها هیچ‌گاه جنگ تمام نشده بود. جانباز 90 درصد بود اما برای او 60 درصد زده بودند در حالی که چشم راستش تخلیه شده بود تمام بدنش پر از ترکش بود و تا 7 سال در منطقه دهلران، مهران و ایلام فعالیت می‌کرد و مشغول مین‌زدایی بود.

از ابتدای جنگ در جبهه‌ها حضور پیدا کرد و تمام آن 8 سال را در جبهه‌ها گذراند. این شش هفت سالی را هم که در خانه بود نتوانست آرام و قرار بگیرد. رفت برای مین‌زدایی.

مردی که نمی‌خواست در بستر بمیرد

بعد از جنگ یک روز نشست و همین طور با خودش گریه کرد و از خدا خواست که آن روزهایش را با این روزهایش یکی نکند. می‌گفت آن روزها در جبهه‌ها برای خودمان بهشتی ساخته بودیم اما حالا درگیر امور دنیایی شده‌ایم. به او می‌گفتم که برای ما سخت است که با سه بچه به جبهه بروی و دوباره در میدان عمل حاضر شوی. تو خدمتت را کرده‌ای و دراین مدت جانباز هم شده‌ای. بارها به من گفته بود که برای من حیف است که در رختخواب و در بستر مرگ بمیرم به خصوص برای من که تخصصی هم درباره خنثی سازی مین دارم. می‌گفت می‌دانم که بسیار سخت است که با داشتن سه فرزند همچنان در این مسیر قرار داشته باشم اما باید بروم.

مرد میدان‌های مین و صبوری

مرد بسیار عالی و نمونه‌ای بود و حقیقتا مال این دنیا نبود. مسیری را که خودش خواسته بود و انتخاب کرده بود به همان هم رسید. زمانی که جنگ بود در تهران و یا کرمانشاه بودیم و به سبب ماموریت‌هایی که به او محول می‌شد همیشه‌ در حال کوچ از این شهر به آن شهر بودیم تا اینکه در این ماموریت اخیر در دهلران زمانی که به او گفتم که ما را هم ببر گفت که از سلامتی بچه‌ها می‌ترسد زیرا که تمام آن مناطق آلوده به انواع مین است. صلاح نداست که ما را با خودش ببرد.

سربازی که تا آخرین لحظه حامی امام(ره) ماند

عاشق این کارها بود. می‌گفت که یک روز همه ما خواهیم رفت و ارزش ندارد که برای زرق و برق این دنیا خودمان را به هلاکت بندازیم و بهتر است که بنده در برابر خدای خودش ارج و قربی پیدا کند.

 معتقد بود که نباید حضرت روح‌الله را تنها بگذاریم آنچنان که مردم کوفه امیرالمومنین(ع) را تنها گذاشتند و باید تا جایی که توان در بدن داریم از ناموس و مملکت دفاع کنیم.

همپا و رفیق شهید شوشتری

درتمام هشت سالی که در جبهه‌ها حضور داشت همه فن حریف شده بود.هر کاری را که به لحاظ رزمی سراغ داشتیم از پسش برمی‌آمد. در بندر لنگه به تعداد زیادی از نیروها آموزش غواصی می‌داد و چتربازی را تا درجه مربیگری به حدود 700 نیرو آموزش می‌داد. ماموریت‌های مهمی را در کرمانشاه و زاهدان به عهده می‌گرفت. زمانی که عبدالمالک ریگی شرور منطقه شرق کشور در حال جولان در منطقه بود تا داخل مرزهای پاکستان به همراه گروهی دیگر به دنبالش رفته بودند. هم پا و یارویاور شهید نورعلی شوشتری بود.

لحظه‌هایی که می‌مردم و زنده می‌شدم

هر لحظه که تلفن زنگ می‌زد دل من به یکباره می‌ریخت. همیشه منتظر شنیدن خبر ناگواری از شهادت او در یکی از همین پاکسازی میادین مین بودم. در طی این سال‌ها ده‌ها بار مردم و زنده شدم.

یک روز مثل همیشه صدای زنگ تلفن درآمد. یکی از دوستان شهید طرازی به نام آقای نادری اطلاع داد که محمدرضا به شدت مجروح شده است و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند. تا اینکه فهمیدیم که کار از کار گذشته است. ما هم راضی شدیم به رضای خدا.

کسی از درجه‌هایش خبر نداشت

بارها با او تماس گرفتند تا فرماندهی یکی از نواحی یا مناطق سپاه را بر عهده بگیرد اما اهل این جور حرف‌ها و پشت میز نشستن‌ها نبود. دوست داشت در وسط میدان باشد. تا زمانی که شهید نشده بود کسی از در و همسایه نمی‌دانست که محمدرضا درجه‌دار است. از پلاکاردها و اعلامیه‌هایی که بر روی در و دیوار نصب شده بود اطلاع یافتند.

یک روز دخترم لباس پدرش را از لای روزنامه در داخل کمد درآورد و با دیدن درجه‌های روی لباس پدرش از من پرسید که مامان مگه بابا نظامی بود؟ یعنی تا به این اندازه هم این مرد از تکبر و خودنمایی به دور بود که حتی بچه‌ خودش از این موضوع خبر نداشت.

روزی ده میلیون هم بگیرم برای پاکسازی مین نمی‌روم!

با همه خطراتی که این راه داشت حتی لحظه‌ای به ترس و دلهره فکر نمی کرد و بدون ذره‌ای تردید در این باره عمل می‌کرد. برادر بزرگتر خودم می‌گفت که آبجی اگر روزی به من ده میلیون تومان هم بدهند کار آقا رضا را انجام نمی‌دهم.

هنوز با او زندگی می‌کنم

از خوبی‌ها و صداقت‌های بی‌مثال و گذشت و ایثار او هر چه بگویم کم است. هنوز حضور او را حس می‌کنم و با او زندگی می‌کنم. در تمام مدتی که با هم بودیم زندگی‌مان برکت خاصی داشت و وجود او مایه برکت و خیر بود. زندگی‌مان هم مانند همان قدیم‌ها است که بود. وصیت‌ خودش بود که از ما خواسته بود بعد از مرگش همانطور که بوده‌ایم بمانیم و اسیر و گرفتار زرق و برق دنیا نشویم.

گفت‌وگو: مهدی سلطانی


برچسب‌ها: شهیدرضا طرازی, شهدای پاکسازی میادین مین ایران
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 7:28 توسط بهنام صادقی |

مطالب قدیمی‌تر